بازم عنوان ندارد

1-روی تخت دراز کشیده ام و کتاب میخوام . صدایش را از بیرون از اتاق میشنوم که دارد بلند بلند جوری که حرفهایش را بشنوم با تلفن حرف میزند : « باهاش قهرم! از وقتی برگشته رفته تو اتاقش بیرونم نمیاد...» صبر میکنم تلفنش تمام شود . بعد آرام از پشت ، دستم را دور گردنش می اندازم و شروع میکنم به ناز خریدن . هیچی نمیگویم ... حق دارد خب!! فقط تا جای ممکن خودم را لوس میکنم و انقدر ماچ و بوس نثارش می کنم تا کفرش بگیرد . تا بعدش هی من را با دستانش پس بزند و بگوید « این کارا فایده نداره ... ولم کن! برو بشین تو اتاقت ... شمال که رفتی و دلت دوباره تنگ شد حالتو میپرسم . اصلا ار لجت امروز بادمجون درست کردم!! » از ته دل میخندم و میگویم « منم از لج خودم! بادمجون رو میخورم . خوبه؟! حالا آشتی؟ » بعد سعی میکند نخندد ولی نمیتواند! و من چقدر کیف میکنم وقتی خنده ترکیب چهره ی عبوس اش را بهم میزند و دوباره میشود همان مامان خنده رو...

پ.ن: دیگر تبریز نمیروم! شاید بهتر باشد این روزای آخر را با مامان و بابا باشم . قید همه ی قول و قرارها را هم از همین الان میزنم .

2- اینکه خیلی گرسنه باشی و با دو قاشق همه ی میلت به غذا از بین برود اصلا حس خوبی نیست! از آن بدتر غر زدن دیگران است . اینکه باورشان نشود که نمیتوانی بخوری و بگویند چقدر لوسی!! ولی هیچکدام اینها نگرانم نمیکند که هیچ یک مقدار احساس رضایت هم میکنم! چرا که لباسهای چند سال قبلم کاملا اندازه ام شده اند و ... تازه احساس میکنم گودی زیر چشم هم میتواند زیبایی خاص خودش را داشته باشد ... یا اگر ناخن ها گاهی وقتا کبود میشوند مثل این است که به ناخن هایت لاک بنفش زده باشی! تپش قلب هم که هیجان خاص خودش را دارد . اینکه گاهی صدای قلبت را خودت بشنوی می تواند تجربه ی جالبی باشد!

/ 14 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مظهرگلی

اینجا نوشته 4 ولی این پایین 3 تا نظره ینی اون ی نظر ماله منه ؟؟[نگران]

مظهرگلی

ئه خو .... کامنت اولم ک نامرئیه گفته بودم ک اگه کامنتم نرسه وبلاگت رو تحریم می کنم تحریم تحریم تا روز قیامت :)) ولی خب دیدی ک در همیشه روی ی پاشنه نمی چرخه و ممکنه نظر آدم طی مدت زمانی تغییر کنه :)) کاشکی بقیه هم مث من اینقد ثبات رای داشتن ... راحت می شدیم [خنده]

مظهرگلی

این 3،4 خط آخر ک مثبت اندیشی در حد خــدا :دی

محیا

گودی زیر چشم و لاغری و کبودی ناخن و مخصوصا تپش قلب هیچم خوب نیس! بیشتر مواظب خودت باش کوثری :)

ادمک برفی من

او او رفتی شمال هوایی شدی تو خونه کسیو تحویل نمیگیری نه نه نه؟!؟!؟! اره؟!!!!!!!!!!!!!!!1 خخخ شوخی کردم[نیشخند][زبان] خوبه پیش مامان اینات بمونی بهتره[چشمک] هه رفتی شمال حتما به غذاهای شمالی و باقالی قاتوق (غاتوق قاتوغ )عادت کردیاااااااااااااااااااااا ها ها ها ها کوثر اپم تونستی بیا بووووووووووووووس[ماچ][قلب]

نسرین

فدای اون مامان بشم من. اصلا فدای مامانا بشم من. جو حرفهای مامان عزیزت گرفت منو دیگه باهات کاری ندارم میخواستم اذیتت کنم بیخیال شدم. حواست به مامان باشه ها. نفسیه واسه همه [ماچ]

duman

لیخند بزن مادر باز خستم!

فاطمه...*ღ

می دونی چیه؟ فکر می کنم که بهترین نوع زندگی تو این سن همین نوعی باشه که تو داری زندگی می کنی!درس خوندن تو یه شهر دیگه! به نوبه ی خودش تحریبات خیلی زیادی همراه خودش داره! و من همیشه به این فکر می کنم که کاش من هم این دوره رو توی زندگیم داشتم...انشالله که همیشه همین قدر سرزنده و سرحال باشی درست مثل نوشته های الانت.... و امیدارم روزهای آخری که تو شهرتون هستی و البته درکنار پدر و مادرت و نه کنار دوستات [نیشخند]بهت خوش بگذره گل دختر[قلب]

فاني

نكن اين كارارو! مي افتي ميميري فردا من ميمونم بي طراح ! D: