نبود ...

1. نمیدانم یکباره چطور شد بدون اینکه بتوانم تصورش را بکنم دیدم تعداد زیادی دختر بچه دورم حلقه زده اند و سعی دارند بغلم کنند . صورت دختر کوچکی که توانسته بود زودتر از همه خودش را به من برساند و محکم به من بچسبد را نگاه میکنم . یک چهره ی معصوم به تمام عیار ! صورتش بقدری لطیف است که میترسم بوسه به گونه اش بزنم و سرخ شود . چشمانش بسته اند و با یک لبخند شیرین محکم دستانش را دورم حلقه کرده !

نمیدانم الان باید قربان صدقه شان بروم یا نگران بهم خوردن نظم کلاس باشم . اینجا کلاس اول است ... بی نظم ترین و البته بامزه ترین کلاس زهره که قرار است برای مدت کوتاهی جای زهره را برای شاگردانش پر کنم ! 

2. گاهی وقتها فکر میکنم اگر بود چقدر خوب میشد . بخاطر نیازی که بوجودش دارم گاهی به سرم میزند تمام ترس از احتمالاتی که همیشه در ذهنم هست را نادیده بگیرم و بروم سراغش . اما امان از این شک ... شک به اینکه شاید همه چیز به قشنگی ای که تصور میکنم نشود . شاید این تصورات شیرین فقط مال فیلم هاست ! شاید پیدا کردن یک گمشده در دنیای حقیقی آنقدر ها هم خوشبختی و رضایت را با خودش به همراه نیاورد . ولی هیچ کدام این شک و شبهه ها چیزی از نیازم به وجودش را کم نمیکند ... کاش بود ! از همان اول ... از همان روزی که بدنیا آمدم و بزرگ شدم . کاش بود روزی که زیر سفره ی عقد سوره ی یوسف را خواندم و برای گفتن بله به کسی که دوستش دارم نفسم در سینه حبس بود . کاش بود و برای هر لحظه ام خوشحالی اش را با تمام وجود حس میکردم . آرزوی خودخواهانه ایست ! ولی تمام لحظه هایی که نیاز داشتم نبود ... 


/ 0 نظر / 45 بازدید