من بیرحم

گاهی تصور میکنم آستانه ی صبرم پایین است . مینشینم سختترین زندگیها را به تصویر میکشم و میگویم میتوانست شرایط خیلی بدتر از اینها باشد . بعد مدام خودم را سرزنش میکنم بخاطر کم طاقتی هایم . راستش گاهی از دست خودم عاصی میشوم . کسی که بیشتر از همه سرم غر میزند و سرزنشم میکند من هستم ! آنقدر همه چیز را گوشزد میکنم که کلافه میشوم : طاقت بیار ... غر نزن ... تحمل کن ... خجالت بکش ... تو احمق ترینی ... انقدر ضعیف نباش ... تمامش کن این لوس بازی ها را ... حال بهم زن شده ای !! و الی آخر ... اینها را تمام روز تکرار میکنم و تمام شخصیتم را زیر سوال میبرم . بعد درست وقتی دوروبرم و آدمهایی که بخاطر کوچکترین مسائل غر میزنند و دنیایشان را تاریک کرده اند را میبینم متوجه میشوم نسبت به خودم چقدر بیرحم بوده ام ! چقدر دلتنگیها و تنهایی هایم را بی ارزش کرده ام و خودم را مجبور کرده ام از همه اش لذت ببرم . اما حقیقت این است که آدم گاهی کم می آورد . نمیشود همیشه احساست را نادیده بگیری و به خودت تلقین کنی که زندگی سخت تر این ها هم میتواند باشد !

این روزها حتی خودم را هم ندارم که کمی نازم را بکشد و دلداری ام بدهد . بگوید حق داری کمی غصه بخوری و ناراحت باشی . این روزها حتی خودم هم به احساساتم احترام نمیگذارم و مدام تحقیرشان میکنم . دارم محبت خودم را هم از دست میدهم !

پ.ن1: این شبیه به یک اعترافیه بود بر تمام سرخوشی های پست های قبلی

پ.ن2: اتوبوس نوشت12 / اتوبوس نوشت13

/ 1 نظر / 26 بازدید
زهرا

اَی بابا!چرا خودتو اینقدر کتک میزنی!!!!نکن اینکارو با خودت :(