شنبه ی رویایی

گردن خشک شده ام را ماساژ میدهم و به شوفاژ گرم تکیه میدهم . پاهایم را دراز میکنم چیلیک چیلیک تخمه میشکنم . یک فیلم با موضوع پیش و پا افتاده نگاه میکنم . مردی متاهل عاشق زنی زیبا رو شده و میخواهد زن خودش را طلاق بدهد . فیلم هیچ جذابیت خاصی ندارد . تمام مدت فکرم پیش شنبه است . همین چند دقیقه قبل بود که با ریحانه از برنامه هایی که برای بعد از روز جمعه داریم صحبت میکردم . هر دومان انقدر برنامه ریخته ایم که نمیدانیم به کدامشان برسیم . خیال پردازی های بزرگ و کوچک . از سفر گرفته تا نمایشگاه ... گرد خستگی و غبار را میتوانم روی صدایش از پشت تلفن بشنوم ... چهره ی خودم هم در آینه شبیه به یک چهره ی خاک گرفته شده !! دیگر سفرهای چند ساعته ام به تبریز هم این غبار را از روی صورتم پاک نمیکند که هیچ ... هربار احساس میکنم با برگشتنم چیزی را جا میگذارم . بخشی از دلم یا خاطره ای که دوستش داشتم !

ولی همچنان امیدوارم که بعد از این جمعه ی لعنتی همه چیز بهتر میشود . کار میکنم و پول در می آورم . سفر میروم و آرشیو اتوبوس نوشت هایم را بزرگتر میکنم . سنگ ها و رنگهایم را روی زمین پخش میکنم و رادیوی خاک گرفته ام را دوباره روشن می کنم . خودم را دوباره غرق تصویر سازی میکنم و از نو زندگی میکنم .

دلم برای بهانه ها و دلخوشی های کوچک زندگی ام شدید تنگ شده !!

/ 2 نظر / 10 بازدید
نعیمه.م

واقعا قدرِ این لحظاتِ خستگی و سرشلوغیت رو بدون!! شاید دیگه هیچ وقت تکرار نشه..........