مرد یک چشم


این عصای بابا بزرگ خدابیامرزم است !

من تقریبا هیچ خاطره ای با او ندارم ... جز یکی که آن هم جزئیات زیادی یادم نمانده . نمیدانم چند ساله بودم . شاید 5 یا 6 ! رو به روی مردی ایستاده بودم با موهای جو گندمی که یک چشمش پانسمان داشت . گفته بودند این آقا بابا بزرگ توست . و من تنها نوه ای بودم که انقدر این آقا برایم غریبه بود . حس خوبی نبود وقتی میدیدی خواهر و برادر خودت هم با او انقدر احساس نزدیکی می کنند و تو هنوز داری با ترس خاصی به مرد یک چشمی نگاه می کنی که منتظر سلام توست . من هیچ وقت یادم نمی آید که آن موقع با او حرف زده باشم ... ممکن است برای لحظه ای در بغلش هم نشسته باشم و بوسه ای به گونه ام زده باشد . ولی من این را هم یادم نمی آید .

یک روز بابا یک اعلامیه آورد و گفت این عکس بابا بزرگ توست و من که تازه خواندن را یاد گرفته بودم توانستم اسمش را بخوانم . و با دیدن عکس تنها خاطره ای که به ذهنم آمد همان مرد یک چشمی بود که من را نگاه می کرد . نگاهی که در آن روز هیچ حسی را به من منتقل نمی کرد . درست شبیه همین عکس پرسنلی ای که روی اعلامیه بود !

حالا گاهی وقتها نوه هایش خاطراتشان با او را با هم مرور می کنند و برای من از او فقط همان نگاه بی روح مانده و این عصایی که مدتهاست یک گوشه به دیوار تکیه زده و هر از گاهی بابا دستش می گیرد و آرام نوازشش می کند .

پ.ن: شاید خیلی خوب نباشم ... ولی آنقدرها هم بد و ناامید کننده نیستم . هستم؟!

/ 12 نظر / 50 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نبضگير

ماه رمضان شد مي و ميخانه بَر اُفتاد عشق و طرب و باده بوقت سحَر اُفتاد ماه مبارك رمضان بر شما مبارك باد و ملتمس دعا

روشن

سلام کوثر جان...منم هیچ خاطره ای از پدر بزرگم ندارم.... برا همینم همیشه پیرمردارو عمیقا دوست دارم.با کمبود بابابزرگ مواجهم کلا....

نبضگير

روانش شاد

نیل پر

عنوانش از خودش قشنگتر بود

یه قطره بارون

پدربزرگ منم یه عصا داشت . منم یاد یه خاطره ای از پدربزرگم افتادم . البته ربطی به عصا نداره . یه شب تو بچه گی هام خونه اونها بودم . هر شب تو مشق شب دیکته داشتیم و مامان و بابا نبودن که به من دیکته بگن . منم از پدربزرگم خواستم بهم دیکته بگن . خدا رحمتشون کنه . از تمام کتاب بهم دیکته گفتن . اون دیکته طولانی ترین دیکته زندگیم بود . مردم تا وقتی تموم شد .[نیشخند]

فانی

خیلی بد است آدم در یک جائی باشد و برخلاف همه از یک چیز یا یک کس خاطره ای نداشته باشد ... بقول فرزاد می شود یک نسل بی خاطره !

فرشته

سلام وب شنگی داری خوشحال میشم به منم سر بزنی [لبخند][گل]

رعنا

منم از بابای مامانم فقط یه جفت چشم آبی یادم مونده و قد خیلی بلندش همین...

رها

تو کلا امیدی! 5/6 سالگی سن کمیه. بیشتر خاطره های اوم موقع فراموش میشن. این خیلی طبیعیه

چشمک

سلام.اینکه شما بابابزرگت یادت نیست خیلی مسئله ی جدیدی نیست.چون منم بابای مامانم رو فقط یک عصاویک کلاه ازش یادمه ولی خدارو شکر پدر بابام یابهتر بگم آقام اینقدر به ما نزدیکه که خیلی خوب تئنسته جای خالی 2تا بابابزرگ رو برامون پر کنه باآرزوی سلامتی برای همه ی بزرگترها.honarmand65.persianblog.irبهم سربزن خوشحال میشم