24 ساعت با طعم ملس ...

1-

عصر – خارجی – جاده هراز

قرمز ... زرد ... طلایی ... نارنجی ... سبز !

میدانی؟ وقتی هوا کم کم تاریک میشود این درختهای طلایی از خودشان نور تولید میکنند ! عجیب نیست؟؟

گوشی ام را چند بار چک میکنم ! کسی سراغم را نمیگیرد ...

اس ام اس میزنم: دارم میاما !! نمیای؟؟...

شب – خارجی – ترمینال تهران

گاهی انقدر سکوت میکنم که احساس میکنم توانایی تکلمم را از دست داده ام . بعد دلم میخواهد بهانه برای حرف زدن پیدا کنم تا مطمئن شوم هنوز صدایی در گلویم هست . مثل حالا که بعد از 5 ساعت سکوت مطلق موقع پیاده شدن با صدای بلند به راننده میگویم : خسته نباشید ...

 

نیامد . برای اولین بار حس ناامنی در وجودم نشسته ! روی صندلی مینشینم و چیز برگری که اصلا شبیه چیز برگر نیست را گاز میزنم .

پیر مرد : چقدر هوا سرده ...

من : لبخند

پیر مرد : مسافر کجایی؟

من : یه جای خیلی خوب!

پیر مرد : ساعت چنده؟

دستم را در جیبم میکنم که گوشی را دربیاورم و ساعت را بهش بگویم ... هنوز دستم را بیرون نیاورده بودم ...

پیر مرد : گ . ه خوردم ...

میرود ... دور شدنش را نگاه میکنم ! و اولین خنده ام را بعد از بغض نیامدنش سر میدهم ...

عصر روز بعد – خارجی – خیابان های باران زده

نمی دانم در تاکسی چندبار خدا را شکر کردم ... چرایش را هم نمیدانم ...

2 - چقدر کافه کتاب را دوست دارم . چند ساعت است فقط رویا پردازی میکنم . اینکه اگر تبریز میماندم تا کافه فقط 15 دقیقه راه بود . می توانستم هر وقت دلم خواست از کنار همان پارکی که دوستش دارم تا کافه پیاده بروم . میدانم مثل همیشه دقیقا میرفتم همان جاهای پر از برگ و قدمهایم را طوری تنظیم میکردم تا پایم روی خشکترین برگ پیاده رو برود و از آهنگ خش خش اش لذت ببرم . بعد که به کافه کتاب میرسیدم میرفتم سراغ قفسه و کتابی که از سری قبل نصفه نیمه رهایش کرده بودم را از قفسه برمیداشتم و روی همان صندلی محبوبم که اولین بار انتخابش کرده بودم مینشستم . بعد بهاره می آمد کنارم و با هم از همه چی حرف میزدیم . آنقدر میخندیدیم که لپهایمان درد بگیرند . من هم شربت بهارنارنج سفارش میدادم و آرام آرام کتابم را میخواندم .

امروز بعد از مدتها باز هم دلم خانه ی خودمان را خواست ...

 

/ 8 نظر / 31 بازدید
باران

سلام کوثر جون خوبی خانومی؟ من شما رو تو دانشگاه الزهرا دیدم . اونجا درس میخونین؟؟ من 2 سال پیش از اونجا فارغ التحصیل شدم. از رشته شیمی شما چه رشته ای میخونین؟ اینجا نوشتین بهاره، اون بهترین دوست منه که با شوهرش کافه کتاب رو تاسیس کردن فک کنم اونجا شما رو دیدم هاااا انشا ا.. یه روز همدیگرو میبینیم بیشتر باهم آشنا میشیم من وبلاگ ندارم فقط میام مطالب زیبای بچه ها رو میخونم و میرم.. نمیدونم اگه منو ببینی شایدبشناسی چون منم تو دانشگاه الزهرا بودم بازم بهت سر میزنم البته اگه منو قابل بدونی [لبخند]

ذهنی گرسنه

خب باید بگم من کافه کتابو دوس دارم و می خواستم یه شعبه توی لاله زار بزنم ازش اما نشد.. پول نداشتم.. اصولا من خیلی طرح ها توی ذهنم غوطه ور می مونه و من نمی تتونم عملی شون کنم چونت پول ندارم.. راستی کاش دی 60 می گیرفتی چون دی 600 نویز میندازه رو تصویر اما دی 60 نه ولی خب تو هم پول نداشتی .. و بالاخره آمدنت مبارک!

sama

dokhtar ye pa nevisande shodi haaaaaa

اسما

پراگراف آخرش رو خیلی دوس داشتم.خیلی قشنگ بود.و حس ت رو خیلی خوب منتقل می کرد.عالی نوشتی ش[چشمک] دوس دارم اولین بار با تو برم کافه کتاب....دوس داشتم امروزم باهات میومدم.ولی اصن تو فاز جالبی از زندگی نیستم.فازیه که خودمم نمی دونم چیه.فقط دلم میخواد بگذره،بگذره و تموم شه. کوثر...یه آرزو.....فک کن یه روز با هم یه کافه کتاب بزنیم!![رویا]

فرزاد

کافه رفتن و این جور کافه بازی ها رو دوس ندارم. پیشتر حال می کنم که بنشینم توی کافه باستان با کارگران افغانی چای بنوشم و آن ها را به یک املت مهمان کنم و قلیان کشیدن لوطی ها رو تماشا کنم تا اینکه توی کافه ای بنشینم و دپ بزنم و قهوه بنوشم و با یکسری آدم داغون که برچسب روشنفکری به خود زده اند درباره آخرین کتاب فلان آقای نویسنده حرف بزنم!!! ( الان من خیلی جوگیرم مثلا!!) . یک بار می روم این کافه کتاب را از نزدیک می بینم! هرچند به نظرم کافه ای که تویش املت و آبگوشت و چای دبش و قلیان خوانسار نداشته باشد زیاد حال نمی دهد. ولی برای یکبار هم شده می روم!

فاني

فرزاد! كارگر افغاني ؟! اينجا ؟! دارييييييييييم ؟! (ميدوني قانونا اسكان اتباع افغانستان تو شهرهاي شمالغرب ممنوعه؟!)

فاني

البته كوثر جان! كافه باستان لژ خانوادگي هم داره ! جدي ميگم! اول خيابون فردوسي ...

eshghe----poch

در این شبــهای بـــارانی غــــــم انگیز است تنـــــــهایــــــی بـــــــه امـــــــید نگـــــــاهی تلــخ ، که می آیـــــی به احســــاست قســــــم یــــک شب دلم می میرد از حسرت ………و من اهسته میگویم تــــــو هــــــــم دیـــــگر نمی آیی …..