اندر فوائد غربتی بودن!

تبریز که بودم هیچوقت هندسفری به گوش در خیابان راه نمیرفتم . چون همیشه احتمال میدادم که کسی صدایم کند و من نشنوم و آنوقت طرف فکر کند که با چه آدم مغروری مدتها معاشرت داشته و خودش بی خبر بوده ! اما اینجا خیالم راحت است که قرار نیست آشنایی در خیابان ببینم که صدایم کند و من نشنوم و بعد هم فکر کند که ...

غریب بودن خوب است ! اینکه کسی نشناسدت و تو هرطور که دلت می خواهد در خیابان راه بروی . مثلا یک روز هوس کنی پاهایت را روی زمین بکشی . یا دوربینت را در گردنت بیندازی و یک گلدان گنده هم دستت بگیری ! یا یک روز دلت بخواهد سرت فقط رو به آسمان باشد ... بعضی وقت ها هم دلت بخواهد با چشم بسته قدم بزنی . یا مثل دیشب هندسفری در گوش آرام قدم برداری ... درست مثل کسی که یک نفر دوشادوشش راه میرود و دارند با هم پچ پچ کنان از یک شب تابستانی در خیابان و کوچه پس کوچه ها لذت می برند ! آنقدر آرام که بتوانی به کفش هایت بیشتر دقت کنی . کفش هایی که بیشتر از یک سال است مدام می پوشی و حالا کم کم دارد پارگی هایش به چشم می آید . ولی مشکل اینجاست که من با کفش هایم ارتباط عمیق عاطفی برقرار می کنم . به همین راحتی ها نمیتوانم کنار بگذارمشان . بنظرم کفش ها خیلی قابل احترامند . نباید با آنها مثل یک جنس برخورد کرد که تا کهنه شدند دورشان بیندازی و یکی دیگر پایت کنی . کفش ها خیلی مهمند* . در حد گل ها و لک لک هایی که این روزها دسته دسته پرواز میکنند و از اینجا دور میشوند و میروند که دیگر نباشند تا بهار سال آینده ! اما این رفتنشان سبب خیر شد تا چشمم به پرستوها بیفتند که خیلی متواضع تر از لک لک ها هستند . چون نزدیک تر پرواز میکنند و از جلوی همین پنجره ای که همیشه چشمم به آن است رد میشوند و لازم نیست که برای نگاه کردنشان بپرم جلوی پنجره و گردنم را 80 درجه به عقب خم کنم تا چند ثانیه دلم خوش شود الکی !

داشتم از قدم زدن میگفتم ! که دیشب چقدر دوست داشتم مسیر ترمینال تا خانه چند کیلومتری کش بیاید تا من بیشتر در آن حال باقی بماند . یک حال خیلی خوب و وصف نشدنی . فکر کن از جایی بیایی که دوستانت فقط برای اینکه حالت را خوب کنند جمع بشوند و تو آنقدر بخندی که لپ هایت درد بگیرند . بعد یک عالمه به روزهایی که در پیش داری امیدوار شوی ! از آن امیدهایی که ته دلت غنج برود و تا چند ساعت نتوانی لبخند نزنی . بعد همینطور که آرام قدم برمیداری اس ام اس هایی بخوانی که حالت را خوب و خوب تر کند و آهنگ هایی که در گوشت دارند همه ی این حس های خوب را تکمیل می کنند . آنقدر حالت خوب باشد که وقتی رسیدی دلت بخواهد دوچرخه ات را با آن لاستیک های کم بادش برداری و آنقدر تند رکاب بزنی که باد به صورتت سیلی بزند و تو قاه قاه بخندی و بگویی دردم نیومد !

بعد تصور کن همه ی این ها همراه باشد با یک ماه شب 14 !!

 

* عشق به کفش در حد فلسفه بافی

/ 5 نظر / 10 بازدید
خانوم وی

اینکه راه بری و هر فیلمی که داری دراری بدون هیچ نگررانی از دیدن دوست و اشنا حس فوووق العاده ایه که منم یه بار تجربش کردم. حتی نگاه چپ چپ و عاقل اندر سفیه غریبه ها هم نمیتونه ادمو ازار بده :)

حنان

[لبخند][ماچ]

گرافيست كوچولو

ميشود .... دوربينت را بينداز توي گردنت ... پاهايت را روي زمين بكشي .... براي خودت بخندي ... اشك برزي .... لنز دوربينت را بگيري ب سمت ِ خودت ، واز خودت عكس بگيري .... حس ِ خوبي داشت:)

یه قطره بارون

از قدم زدن نگو که عشق منه . مخصوصا وقتی حالم خیلی خوبه یا حالم خیلی بده !

یه قطره بارون

"بعد یک عالمه به روزهایی که در پیش داری امیدوار شوی ! از آن امیدهایی که ته دلت غنج برود و تا چند ساعت نتوانی لبخند نزنی . " ................. امیدواری تنها حسیه که این روزها سراغی ازم نمی گیره !