پیر نوشت!

به یک سال قبل که فکر میکنم میبینم همه چیز چقدر فرق کرده . راستش دیگر آرزوهای گذشته ام را تکرار نمیکنم . همانهایی که با آرزو کردنشان سر خدا را درد آورده بودم . در همه شان را بسته ام و گذاشته ام کنار . آرزوهایم تبدیل شده اند به یک سری حسرت های کوچک . اینکه مثلا مجبور نباشم برای دیدن یک دوست به جاده بزنم و یک مسیر 2 ساعته ی کسل کننده را طی کنم . من را بخاطر تکراری بودن حرفهایم ببخشایید . راستش خیلی وقت است که هوای عاشقی به کله ام نخورده و از خواندن متن ها و شعرهای عاشقانه هیچ حس خاصی بهم دست نمیدهد ! ضعف را در بدنم احساس میکنم ! از تابستان که قلبم مثل بمب ساعتی بود و با هرتپش از درون من را میترکاند تا به امروز رمق و نای زندگی کردن را کم کم از من گرفته . از شما چه پنهان گاهی وقتها در آینه چروک های زیر چشمانم را نگاه میکنم و مثل یک پیر زن آه میکشم و به حسرت هایم فکر میکنم . حتی دیگر مثل گذشته از اینکه چند روز صدای گوشی ام درنیاید و کسی حالم را نپرسد هم ناراحت نمیشوم . دیگر به شنیدن جمله ی « چقدر لاغر شدی » هم عادت کرده ام . جمله ای که مامان را معمولا خوشحال میکند و باعث میشود لباسهای قدیمی ام را از کمد دربیاورد و به زور تنم کند و من را یک دل سیر نگاه کند .

آنقدر به همه ی این چیزهای کسل کننده و بی رمق عادت کرده ام که هیچ کدام غمگینم نمیکنند . فقط هر روز خسته ترم میکنند .

راستش این روزها از اینکه کسی حالم را بپرسد خیلی خوشحال میشوم ! حتی اگر به دروغ بگویم خوبم و باور کند ...

/ 6 نظر / 32 بازدید
فرزاد

و قصه همیشگی ما لاغر ها... قربان صدقه های مادر... لباس هایی که همیشه زار می زند... ما لاغر ها هر روز لاغر تر می شویم...

چند حرف معطر

عزیز من تو تنها اینجوری نیستی؛ منم خیلی وقته زدم رو دور بی خیالی ولی متوجه م خسته کنندست این تکرار وضعیت.. امیدوارم زود بگذره

حورا

کوثر جان،من در وبلاگم یک چیزی نوشته ام.لطفا بیا و بخوان ش.

مریم

بیخیال ...

رها

تو که این همه امیدوار بودی دیگه چرا ؟!

زهرا

نمی دونم این بزرگ شدن چرا این همه عواقب داره!