دوباره منو تو و پیاده روی های طولانیمان

خب پوتین جان ... حالا که 4 سالی از رفاقتمان میگذرد و تو هم کهنه تر و پیر تر بنظر میرسی بد نیست این روزها بیشتر با هم قدم بزنیم . هوا آنقدرها هم سرد نشده که من تو را بپوشم ولی میدانی ! آدم وقتی دلش بگیرد دوست دارد با کفشی قدم بزند که حرفهایش را بیشتر بفهمد . متوجه که هستی چه میگویم ؟ علاوه بر این من این روزها الکی یخ کرده ام . انگار سرمای تمام زمستان های عمرم در جانم خوابیده و بیرون نمیرود . آنقدر کت و جوراب میپوشم که مثل آدم آهنی میشوم . ولی باز هم فایده ندارد . من میلرزم ! عینهو بید ...

ولی در خیابانها با وجود تو گرمای دلچسبی را حس میکنم . مثلا میتوانیم دو تایی با یک سنگ گرد تا سر کوچه سرگرم بشویم . یا با آن پسر بچه جلویی که دستانش را مثل بال های پرنده تکان میدهد و یک پفک هم دستش دارد . شبها که معرکه ست ... من سرم را بالا میگیرم و ستاره ها را نگاه میکنم و تو هم مسئولیت راه رفتن من را به عهده میگیری . از تو خوشم می آید ... همیشه یک جور قشنگی هوایم را داری . خلوتم را به هم نمیزنی و میگذاری هرطور دلم بخواهد راه بروم . روی جدول ... تنظیم قدمها روی خشک ترین برگ های پیاده رو ... تو با من راه می آیی و به هیچ کدام از این دیوانه بازی هایم اعتراض نمیکنی .

آخ پوتین جان ... بیا برویم در تاریک ترین قسمت پیاده رو ... دارد بغضم میگیرد ! این بغض لعنتی در خیابان هم دست از سرم برنمیدارد . یا اصلا بیا برویم توی این فست فودی که 3 تا پسر داخلش نشسته اند . راستش را بخواهی یکیشان آدم را میترساند . چاق است و سبیل های پهنی دارد . ولی مهم نیست . بیا بنشینیم سر همین میز دم در و پشتمان را بکنیم و کتاب نقد ادبی را بخوانیم . خب افلاطون چه میگوید؟! باز از این حرفهای قلمبه سلمبه که هیچ کدامشان شبیه به حرفهای منو تو نیستند . این فیلسوف یک چیزی میگوید آن یکی نفی اش میکند . واقعا دنیای فلاسفه را نمیشود فهمید . اصلا چرا انقدر به هم گیر میدهند . چرا هیچ کدامشان نمیشینند دنیای خودشان را زندگی کنند؟! حالا ما از آنها بیکار تر نشسته ایم پیچیده کردن ساده ترین مسائل دنیا را میخوانیم و خودمان را الکی خسته میکنیم .

دو تا دختر آمدند میز کناری نشستند . چقدر شبیه به روزهای دانشجویی ام هستند . میدانی پوتین عزیزم؟! گاهی که نه ... همیشه دلم تنگ میشود برای آن روزها و دریا و بوی باران . چرا در این شهر باران نمی بارد که دوتایی پایمان را بگذاریم توی چاله های پر از آب و شالاپ شولوپ راه بیندازیم؟ این شهر بدون باران و برف حوصله ام را سر میبرد . این شهر فقط بوی خاک و دود نیروگاه را دارد . یک شهر مرده ! آدم هایش هم درست رنگ همین خاک را دارند . با آدم حرف نمیزنند . بچه هایشان هم به روی آدم نمیخندند . مثل همین بچه که از الان دارد از پشت شیشه به من زبان درازی میکند .

دلخوشی هایم ته کشیده اند پوتین جان ! لک لک ها که رفتند ... خانوم شرلی هم آنقدر مریض است که احساس میکنم دارم از دستش میدهم . فقط لویی برایم مانده و رقص گروهی پرنده ها و تو ! این کتابهای زرد رنگ دارند حالم را بهم میزنند . شده اند آیینه دق ! احساس میکنم از بین رفتن تمام دلخوشی هایم زیر سر همین هاست . ولی باید تحملشان بکنم . درست مثل این شهر بدون باران و برف !

راستی ... از تو ممنونم که دیگر پشت پاهایم را نمیزنی ! خوشحالم که حداقل تو یکی درکم میکنی و این روزها زخم نمیزنی ... همین من را امیدوار میکند ! هرچند که از آینده خیلی میترسم . نمیدانم کدام روشن فکر بود که گفته بود آینده و گذشته را بیخیال شو و امروزت را زندگی کن ... یک چیزی در همین مایه ها بود ! ولی حرف بیخودی زده . آدمی که فقط امروزش را زندگی کند یک احمق محض است . من اگر برای آینده ام فکری نکنم کابوسش من را میکشد . ولی نمیدانی حال و روزم این روزهایم را . همه چیز آینده برایم شده یک غول بی شاخ و دم که دارد دمار از روزگارم در می آورد . انقدر که حتی دلم رسیدن فردا را هم نمیخواهد . میخواهم همه چیز همینجا متوقف شود . دقیقا گوشه ی همین خیابان .. پوتین عزیزم . یکباره همه ی رویاهای آینده ام تبدیل شده اند به یک کابوس تلخ ! حال خوبی ندارم ... بیا همین تاریک ترین قسمت پیاده رو را تا آخر برویم ... کسی نباید من را ببیند ... بعض کرده ام !


/ 5 نظر / 28 بازدید
سارای خرداد

مگه میشه به آینده فکر نکرد... هر نفسی که الان میکشیم هر حرکتی که الان انجام میدیم واسه ساختن همون فرداییه که اسمش آینده ست...

یاسمین

روزهایی که بناب بودم؛ زیاد می نوشتم چه گزارش و چه وبلاگم رو... منم از حال و هوای مرده شهر نوشته بودم که انگار تو تاریخ جاموندن و تنها غباری از روزهای گذشته اند.... اما کوثر این همه نا امیدی تو زندگیت نیار... هر وقت دوست داشتی بیا پیشم با هم باشیم حتی کوتاه... گل های قشنگ منم دارن می میرن و حالشون خوب نیست... یکی شون که رفته تو کما و من دیروز فقط براشون گریه کردم :(

حورا

اصلا نمی دونم چی باید بگم من می دونم تو با این نوشته هات من و می کشی[تایید][قلب][ماچ]

sh

چقدر خاص....تا به حال اینجوری از این دید به پوتینم نگاه نکرده بودم عالی بود و خاص :)

آذر زمانی

سلام زیبا می نویسید منتظر قدمهای سبزتان هستم