زندگی جاری بود!

1. یک جور ناجوری این مربع های رنگی افتاده اند به جان زندگی ام . چشمانم را که میبندم ظاهر میشوند . تلویزیون که نگاه میکنم از سرو کول هم بالا میروند . اتود که میزنم از سر قلمویم چکه میکنند و وقت آشپزی از سوراخ های نمکدان داخل غذا فرود می آیند . همه اش به خاطر نبودن لپ تاپ است . از وقتی مریض احوال شده من یادم افتاده این گوشی که این روزها در برابر گوشی های جدید گوشت کوبی بیشتر نیست یک بازی جذاب دارد . حالا کارم شده مربع های هم رنگ را کنار هم جور کنم و رکورد زنی کنم .

2. این روزها خوبند ... دلیلش هم نبودن اینترنت است . مامان رفته که مراقب بابابزرگ باشد . من تنهایی در خانه آشپزی میکنم . سریال میبینم . دلتنگ میشوم . قربان صدقه ی بابا میروم و دورش می چرخم . برایش هنرنمایی میکنم تا باورش بشود که دخترش برای خودش خانومی شده . بیشتر با تلفن حرف میزنم و صدای آدم ها را میشنوم . کتاب میخوانم . و کلی کارهای جدید که هیچوقت امتحانشان نکرده بودم . این یعنی زندگی جریان دارد !

3. بعد از گذشت تقریبا 3 ماه دارم اثرات این تغییر بزرگ در زنندگی ام را درک میکنم . ازدواج دارد از من آدم جدیدی میسازد . باستثنای این که هیچوقت با حرف ها و رفتارهای زنانه کنار نخواهم آمد !

4. حساب چیزها و آدمهایی که دل زده ام کرده اند دارد از دستم میرود ! خیلی وقتها آدمی بودم که از بدو خلقتم برای یک عده مهم نبوده ام که هیچ چندان هم خوشایند نبوده ام . اما نمیدانم چه اصراری داشتم که دوست داشتنشان را بر خودم واجب بدانم . حالا دیگر دلم را زده اند . چند وقتیست فهمیده ام کسی برای دوست نداشتن مجازات نمیشود . شاید فقط یک احترام کافیست !

/ 3 نظر / 40 بازدید

می دانم که حالا برای چند نفری مهمی و اونها روی تو حساب می کنن.هم به خاطر خودت هم به خاطر خودشان.

روشن

سلام کوثر جان.خوبی؟خب الان نت داری؟ برات کامنت داده بودم از نمایشگاه کودکان سرطانی پرسیده بودم از گروه رستاک!!

رها

آرشیوت کو؟ چرا هیچوقت آرشیوت در دسترس نبود؟