لک لک ها برمیگردند ...

دیدم ... قسم میخورم که دیدمش ! بعد از سه سال رصد کردن مسیر پروازشان امروز یکی از آنها روی زمین بود و قبل از اینکه من برسم پرواز کرد و رفت . خیلی بزرگ بود . بزرگتر از چیزی که تصور میکردم . آمد یکی از شاخه های سوخته ی افتاده کنار دیوار همان خانه ای که درختانش وسط اسفند پر از شکوفه شده اند را برداشت و بالهای بزرگش را باز کرد و پرید . شاید اگر کمی قدمهایم را تندتر برداشته بودم بیشتر میدیدمش . 

تصور پرواز پرنده ای بزرگ مثل لک لک در کوچه پس کوچه ها خیلی هیجان انگیز است . چه برسد که به چشم ببینی . میدانم که زادگاه مادرم پر بود از لک لک های سفید بزرگ که روی پشت بام خانه ها لانه درست میکردند و تا وقت کوچشان همانجا می ماندند . 

حالا خدا میداند لک لک ها چند وقت است که برگشته اند . و من یک سال بود که آسمان را نگاه نکرده بودم ... حس بدیست ببینی داری دلخوشی های کوچکت را فراموش میکنی . لک لک ها دوست داشتنی ترین دلخوشی من بودند . 

امروز مدت طولانی ای کنار همان دیوار و چوب های سوخته منتظر ماندم تا دوباره برگردد . بهرحال برای ساختن لانه بیشتر از یک تکه چوب نیاز دارد . مگر اینکه آخرین تکه اش را همان وقتی برداشته باشد که من دیدمش . هرچه بود من منتظر ماندم . ولی نیامد . در عوض دلخوشی گذشته ام زنده شد ... نگاه کردن به آسمان و دیدن کلی چیز خوب که روی  زمین نمیشود دید !

/ 0 نظر / 16 بازدید