پراکنده گویی

1. یک رو تختی تکه دوزی شده با طرح درختی که برگهای رنگارنگ دارد...که هدیه ی مامان باشد...که یک هفته تمام رویش کار کرده باشد و تو حالا رویش دراز بکشی و همه اش نگران این باشی که همه ی احساست نسبت به این هدیه ی دوست داشتنی را بروز نداده باشی . بعد همه اش به خودت قول می دهی اینبار که از در آمد صورتش را یک ماچ محکم می کنی و قربان صدقه اش می روی ! بعد می گویی دیگر انقدر دیر شده که لطفی ندارد . دلت می گیرد . عذاب وجدان می گیری ! دلت می خواهد روحت را بیندازی داخل انباری و در را رویش قفل کنی . یا اصلا تیربارانش کنی ... یا طناب را بیندازی دور گردنش و دارش بزنی ! و همینطور که دست و پا میزند تف بندازی توی صورتش و بگویی این است جزای آدمی که نخواست احساساتش را بروز بدهد .

بعد روحت بمیرد و ... بعدش چه می شود؟! بدون روح؟! نه این پایان خوبی نبود ... قول می دهم اینبار که از در آمد صورتش را یک ماچ محکم کنم و قربان صدقه اش بروم . دیر نمی شود ... هیچ وقت !!

2. ندیدنت شد 2 سال ! البته اگر از خواب هایی که میبینم برگشته ای صرف نظر کنیم .. وگرنه همین دیشب بود که برای چندمین بار آمدی و من جیغ و ویغ کنان بغلت کردم و باز هم با اطمینان بالایی با خودم گفتم اینبار دیگر خواب نیستم ! اصلا چه معنی دارد آدم یک برادر داشته باشد و از تنها ماندن در خانه اینقدر بغض کند؟! لطفا برگرد و یکی از این سرپیچی کردن از قانون های زندگی را حذف کن ... دلم کمی شوخی های خواهری برادری می خواهد !

3. خواب گندم ...

4. اتوبوس نوشت 9

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
چند حرف معطر

1. دیر نمی شود جانم :) 2. شاید این جمعه بیاید (خواب دیدن هم نعمتیه ها)

روشن

چقدر خوب مینویسی کوثر دوست دارم قلمت رو[گل]

پرسه زن

اگه تو نمی تونی بروز بدی من اصلا حس ندارم! در اکثر مواقع ادای آدم هایی رو در میارم که احساس دارند!

نیل پر

از 1 بی نهایت خوشم اومد. قلم خوبی داشت

فروغ

مثل هميشه عالي روح آدم رو قلقلك مى ده حسات برام نوستالژى دارن هنرمندِ من

زهرا

1-کوثر!مثل من احساستو قایم نکن... 2- روز شمار تلخ نبودن برادرها...اصلا خوب نیست! :( :|

فرزاد

این پراگنده گویی هایت را دوست دارم. تو هم مثل من انگار توی هیچ چارچوبی نمی گنجی :)

مائده

بروز دادن احساس سخته.منم بلد نیستم... 2.[ناراحت]!!