روزای سوت و کور من ...

قبل از هر چیز لیوان آبی سفالی ام را روی میز میگذارم . حتی اگر فلاسک چای ام را هم با خودم نیاورده باشم و از لیوان استفاده ای نکنم ، باید روی میز باشد تا وقتی دست از خواندن این کتابهای زرد نفرت انگیز برمیدارم جلوی چشمم باشد و بنشینم همینطور نگاهش کنم . به قوس قشنگ دسته اش . به بافت لعابش . به بازتاب نور روی سطح براقش . ده دقیقه که سرگرمم کند کافیست تا کمی انرژی مثبت جمع کنم و به خواندن کتابهای زرد نفرت انگیز ادامه بدهم .

آدمهایی که اینجا می آیند همه شان چهره های مصمم و جدی ای دارند . شبیه به کسانی هستند که قصد دارند در آینده کارهای بزرگی انجام بدهند . مثلا همین دختر عینکی که همیشه کنار دیوار مینشیند شبیه به کسانی ست که قصد دارند یک داروی جدید کشف کنند که بیماری صعب العلاجی مثل « عشق » را میتواند در عرض چند دقیقه درمان کند . طوری که تا قرص را بالا انداختی و مواد شیمیایی اش در خونت پخش شد حتی اسم طرف هم یادت نیاید . چند روز است که میبینم مینشیند گوشه ی دیوار و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد یک ریز میخواند و مینویسد . اینجا همه همینطوری هستند . مصصمم و جدی و اخمو !!

اما من یک لیوان آبی سفالی روی میزم میگذارم . پاهایم را دراز میکنم و روی صندلی روبه رویی . یک فلاسک چای دارم و ساعتی یک بار موسیقی دلنشین چای ریختنم داخل اتاق طنین انداز میشود . حوصله ام سر برود یک دل سیر آدمها را نگاه میکنم ... بجای تمام روزهای کودکی که دوست داشتم میخ آدمها بشوم و مامانم اجازه نمیداد . چون کار بدی بود ... یک دل سیر نگاهشان میکنم و فیگور درس خواندنشان را برای خودم تجزیه تحلیل میکنم . یاد خاطرات خنده دار می افتم و مدام میخندم الکی ... خسته شدم هندزفری ام را میچپانم در گوشم و وسط سکوت کر کننده ی اتاق برای خودم با صدای بلند موسیقی پخش میکنم . گاهی از فرط خستگی روی همین کتابهای زرد نفرت انگیز سرم را میگذارم و چشمانم را میبندم و برای چند دقیقه خوابم میبرد ! گرسنگی هم که فشار بیاورد میپرم از ساندویچی درب و داغانی که در خیابان بغلی ست یک ساندویچ هزار تومانی بیمزه میخرم و با اشتهای خاصی میخورم . طوری که یکی نداند فکر میکند ساندویچ سفارشی مک دونالد را تناول میفرمایم ...

درس خواندن با یک لیوان سفالی آبی ، فلاسک چای ، ماژیک های رنگارنگ ، کاغذهای پخش شده روی میز و یک حال خرکی که فقط خودم میدانم چه حالیست بیشتر به من میچسبد . آنقدر که همیشه جزو اولین افرادم که پایم را در کتابخانه میگذارم و آخرین نفری هستم که جور و پلاسم را جمع میکنم و می افتم به جان خیابانها و آنقدر با برگهای خشک و جدول ها و ستاره ها و سنگهای گرد کوچه بازی میکنم و ور می روم که خیابان بیچاره را کلافه میکنم .

راستش من نه میخواهم آپولو هوا کنم ... نه داروی جدید بسازم و نه کار خارق العاده ای انجام بدهم ... قصد دارم فقط تجربه کنم ! حتی به این روزها هم به چشم پله ای برای ترقی نگاه نمیکنم . فقط میخواهم بدانم اینطور زندگی کردن چه مزه ای دارد ! 

/ 9 نظر / 6 بازدید

لیوان سفالی

یه قطره بارون

این روزها حوصله هر چی رو داشته باشم ، حوصله درس خوندن ندارم . حالا شما چی می خونی ؟ مگه دانشگاهت تموم نشده هنوز ؟ [لبخند]

زهرا ت

سلام و درود چند ماهی میشه وبلاگتون رو می خونم.قلم گیرایی داری. موفق باشی گلم[گل]

روشن

سلام کوثر جانم.خوش به حال تو خیابانها...دلم میخواد یه چند وقتی مثل تو رو جدواها راه برم...

sh

شاید منم بخوام این سبک زندگی رو تجربه کتم منم خیلی چیزا دارم که باید ازشون فرار کنم به قول خودمون همه چی الکی.... :)

چند حرف معطر

مساله اینه که تنها نیستی! منم یه مدت رو اوردم به خوندن رمانهایی که میدونستم ته داستان چی میشه، فیلمای تینیجری، بی قیدی، نامنظمی تا ببینم چه مزه ای دارن! تجربه کردن یه سری چیزا حتی اگه بدونی چی هستن خیلی هم بد نیست! :)

زهرا رحمانی

هی دل غافل... ارشد م نشد شرکت کنم با افتخار لینک هستید چند وقتی هست [گل] خوشحال میشم تشریف بیارید

عسل

درس خواندن در کتابخانه هیچوقت با من جور نبوده و نیست... دقیقا منم کارهای تو رو توی کتابخونه میکنم خصوصا قسمت زل زدن به ادمها!