جمعه ای که خوب بود!

1. دقیقا وسط یک بعد از ظهر کسل کننده ی جمعه وقتی از شدت بیکاری چشمانم را بسته بودم تا بزور خودم را به خواب بزنم و حرکت کند این عقربه های ساعت را نفهمم ... بهترین اتفاقی که میتوانست بیفتد افتاد ! یک نفر زنگ زد که میخواهد من را ببیند ... جایی که کسی نیست که بخواهد من را ببیند !! جایی که هیچ انتظار دیدن یک دوست را حتی به شکل اتفاقی هم نداری !! نمیدانم میتوانم شدت هیجان این اتفاق را خوب برسانم یا نه ولی فقط همین را بدانید که وسط آن بعد از ظهر کسل کننده ی جمعه وقتی یک ربع با یک دوست قدیمی در شهری که غربت دارد بیچاره ات میکند باشی میتواند هیچان انگیز ترین اتفاق این روزهایت باشد .

2. میگوید امروز به هوای تو خواستم بیایم داخل کوچه که ببینمت اما یکدفعه یادم آمد نیستی...رفتی!! میگوید دلش یکباره خیلی گرفته ... میگوید هرشب پنجره ی اتاقمان را نگاه میکند ولی هنوز کسی چراغش را روشن نکرده ... خیلی وقت است کسی چراغش را روشن نمیکند !!

پ.ن: بعضی وقتا یک حرفایی را میشنوی که دلت به بعضی چیزها گرم میشود حتی اگر همان حرفها باعث شود بغضت بگیرد !

3. خیلی وقت بود که نشده بود ... یعنی کلا کم پیش می آید همچین اتفاقی بیفتد ! اینکه جمعه شب 2 ساعت با مامان و بابا بنشینی و شیرین حرف بزنی و حرف بزنند ! 3 تایی از نوستالوژی های دوران مدرسه و اعترافات خنده دار بگوییم و یک دل سیر بخندیم ... کم پیش می آید این ساعت های رویایی ...

4. یک هفته دیگر باید بروم اما هنوز همت نکردم حداقل ساکم را از کمد بیرون بیاورم ! کلی هم کار انجام نشده دارم ... با این حال عجیب وبلاگ نوشتنم گرفته!!

/ 13 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
yegane

lmesel inke farghe aseman baz shavado ye ghatre ab doros az omghe dele khoda vasate farghae pishanim liz bokhradao tamame suratam zire sor khorie in ghatreye kuchak har che ghodrat darad ghelghelak begirad.

milad

من به آمار زمین مشکوکم/ اگر این سطح پر از آدم هاست/ پس چرا این همه دل ها تنهاست؟....

یاسمین

چقدر دلم گرفت.... چقدر برای اون اتاق و با هم بودن و شیطنت هامون دلم تنگ شده.....روهای خوبتون بیشتر و همیشگی باشه!!!

روشن

سلام...شب خوش بانو ممنون از حضورت و تبریکت

ادمک برفی من

کوثر عجیب شدی کمی! شاید عاشق! ( البته نه از اون عشقای اونجوریااااا) به لحاظ معنوی میگمممم...! عوض شدی دختر عوض شدی!

مظهرگلی

آره کوثر دقیقا ! حسی ک اون لحظه داشتی رو منم تجربه کردم ...... در مورد بند 4 هم ک حتی فکرش رو هم نمی خوام بکنم !!!!

نعیمه

کلا اتفاقهای ساده و کوچک، بزرگترین و بهترین خاطره مان میشود. ایشالاه زندگیت همیشه پر باشه از این خاطرات بند 3 ت رو خیلی موافقم و خوووووووووووبه، خوب تر از همه اتفاقای دیگه.... بند 4:الهی بگردم نگران نباش کلا میگذره....

حسام

دانشجوی راه دوری؟ :)

مو نا

الهی من دورت بگردم کسلِ من. . . :********* تو نمیدونی من چه ذوقی کردم وقتی گفتن بریم بناب! :دی خیلی خوب بود جایی دیدمت که اصلاً فکرشم نمیکردم. :* بین همه دوستا که ستاره ن، تو همیشه ماهی. :* روزمرگیا و درگیریا اینو عوض نمیکنه. هیچوقت. . . کاش بیشتر بغلت میکردم. . .

زهرا

1.می فهمم چی میگی...یک بار تجربه کردم...خیلی شیرینه...تمام خستگی ها از تنت میره 3.خیلی خوش میگذره این جمعها ! مشغله ها و خیلی چیزای دیگه این شیرینی رو از آدم گاهی میگیره ولی وقتی دوباره طعمشو می چشی برات دلچسب تر می شه و قدرشو می دونی! 4.از رفتن نگو که....[خنثی]