این دختر مسافر است!

امروز حس جالبی داشتم وقتی با همه ی دم و تشکیلاتم قدم زنان از همان مسیری که قبلا در رویاپردازیهایم در موردش گفته بودم به سمت کافه کتاب میرفتم . شیفته ی این نگاه های غیر معمول آدمها میشدم و لبخند روی لبم بود . با همه ی بند و بساطم رفته بودم کافه کتاب و فقط منتظر بودم یک نفر از آنهمه آدمی که قرار بود بیایند در را باز کند و من از اینکه ساعات آخر را با دوست میگذرانم لذت ببرم . فقط همین ...

در راه برگشت دوست داشتم تصور کنم که به همان خانه ی قدیمیمان میروم . به سر خیابان که رسیدم مثل همیشه ده بیست سی چهل کردم که از کدام مسیر بروم سمت خانه؟ از خیابانی که پیاده رویش زمستانها یخ میزند و جان میدهد برای سرسره بازی ؟! یا از همان مسیر کنار پارکی که دوستش دارم و کلی برگ خشک روی پیاده رویش ریخته ؟ خب همیشه پارک انتخاب من بود !! حتی اگر در ده بیست سی چهل برنده نمیشد !! ولی روی پیشانی من نوشته شده بود : این دختر مسافر است ...

راننده تاکسی: کجا میری؟؟

_ ترمینال ...  


پ.ن1: مدتی ست ناخواسته تبدیل شده ام به آدمی که همه اش دارد میرود ! اگر روزی خواستید نقاشی من را بکشید قطعا من را با یک ساک دستی و یک کوله پشتی خواهید کشید آن هم وسط یک جاده ی طولانی که آخرش ناپیداست .

پ.ن2: راستش با وجود همه ی این دلتنگی ها اینهمه رفتن نتایج مثبتی هم داشته . مثلا باعث شده بیشتر به مرگ فکر کنم ... تقریبا هر روز ... و از آن مهمتر اینکه : آدمها اینطوری بیشتر دوستم دارند !!

/ 8 نظر / 6 بازدید
مریم

مسافر کوچولوی من ...[ماچ]

زهرا

حس خوبیه اینکه مدام در حرکت باشی.آدمو از تنبلی دور می کنه!...من دوست دارم![لبخند]

ذهنی گرسنه

این نوستالژی بازی های تو منو می کشه یه روز... یه ناهار منو نمیبری اینتهمه وقت قدم میزنی و بعد می گی ان شد بم شد ...

فاطمه...*ღ

رفتن ها و زود برگشت ها هم شیرینه بدون قدر این روزهاتو[قلب]

نگار

... و از آن مهمتر اینکه : آدمها اینطوری بیشتر دوستم دارند !! درکت میکنم..

فاني

فكر كردن هر روزه به مرگ شده يك اپيدمي ... حداقل بين ماها كه خيلي مسافرت مي رويم !

فرزاد

عاشق سفرم! آرزو دارم کوله پشتی مو بردارم و برم دنیا رو بگردم. هر چند از این سفرهای اجباری بدم میاد. ولی باز از یه جا موندن که خوبه! خوب نیس؟!

رها

چه خوب بود حس این. دوس دارم همش بخونمش