این صورتی های نفرت انگیز!

1. دفتر یادداشتی که الان گاه و بیگاه داخلش را از خرعبلات پر میکنم سال سوم دبیرستان از پریسا هدیه گرفته بودم . یک دفتر در قطع خشتی ! با جلد قرمز تیره و صفحات رنگارنگ . حالا مدتهاست ( دقیقا از همان روزی که همه چیز بهم ریخت ) وارد صفحات صورتی اش شده ام . نگرانی ها و عصبانیت ها و دلخوری هایم را در صفحات صورتی رنگ با گلهای رز مسخره ای که بالا و پایین صفحه صف کشیده اند مینویسم و لعنت میفرستم به این رنگی که تمامی ندارد ! من هیچ وقت صورتی را دوست نداشته ام ... ولی گاهی بدجور به حانم می افتد این رنگ مثلا دخترانه ! از صفحات دفتریادداشت خصوصی گرفته تا لباسی که الان به تن دارم ! یک بلوز شلوار صورتی پر از طرح قلب که هیچ وقت سلیقه ی خودم نبوده و فقط قیافه ام را مضحک تر می کند !

2. این روزها خیلی دلم میخواهد 10 سال بعد خودم باشم . یک زن 32 ساله ی خوشبخت که گاهی به تمام عاشقی های خنده دار و شیرین 10 سال قبلش میخندد و شاید حتی دلش تنگ شود ! 32 سالگی ام را در این مدت انقدر شیرین و زیبا تصور کرده ام که عاشقش شده ام ! به خاطر 32 سالگی ام هم که شده حواسم را به امروزم بیشتر جمع میکنم ...

3. پودر کاکائو را در شیر میریزم و از چرخش کاکائو در سفیدی شیر و ایجاد اینهمه رنگ و بافت هیپنوتیزم میشوم . پرت میشوم به 18 سال قبل :

من کف آشپزخانه نشسته ام ! مامان سر گاز برایم شیر کاکائو درست میکند . لقمه های کوچک را زیر نعلبکی ام چیده و شیر داغ را در لیوانم میریزد . لقمه ها را آرام داخل شیر فرو می برد تا نرم بشوند . بعد در دهانم میگذارد . من از خیس شدن لقمه هایم خوشم نمی آید ولی چیزی نمی گویم ! شاید از قیافه ام تشخیص میدهد . بعدی را خشک در دهانم میگذارد . موقع جویدن دندانم درد میگیرد ! لقمه بعدی را بدون اینکه چیزی بگویم خیس میکند ... اینبار از خیس شدن لقمه هایم خوشم میآید ! ... دلم برای مامانم تنگ میشود !

گوشی ام زنگ میخورد ...

راستش همیشه خودش زنگ میزند ! بدون اینکه من چیزی بگویم ... 

/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاني

باور اينكه تو هم ميتواني عصبي بشوي كمي در مخيله نمي گنجد! البته فقط كمي ...

بهار

مدتی هست کم می آیم و زود می روم و این باعث می شه شرمنده ی دوستان بشم اینکه به آینده نگاه خوبی داری خوبه امیدوارم همیشه حال ت هم خوش باشد

نفیسه

منم صورتی رو دوست ندارم!!! چه بچه ی خوبی و چه مامان گلی...[گل]

يه قطره بارون

همينه ديگه . واسه همين نميشه هيچي رو از اين مامانا پنهون كرد . به چهره آدم نگاه مي كنن تا تهشو ميخونن . نمي دونم چطوري؟ هر رنگي يه زيبايي داره . به خصوص واسه ما نقاش ها كه عاشق رنگ هاييم .[گل]

رها

زمان خیلی زود داره میگذره. زود 32 هم تموم میشه !

پگاه

یه مامان خوب !

پگاه

از صورتی خوشم نمیاد

نبضگیر

طنین شیرین کودکانه ی " شیر کاکائو شیر کاکائو شیر کاکائو " هنوز برایم خاطرات 21 سال پیش را زنده میکند. یادش بخیر. [گل]

مادر سپید

هوووم ... ۳۲ سالگی .. از بچه گی(۱۸ سالگی)این پستت منو یاد ارزوهای قدیمم انداخت .. آرزو داشتم ۳۴ ساله بشم .. فکر میکردم چه اتفاق بزرگی برایم خواهد افتاد ..فکر میکردم شاید در ۳۴ سالگی فرشچیان شده شاگردم بس که رشته نگارگری رو دوست داشتم و مستعد بودم .. یا فکر میکردم شاید در ۳۴ سالگی بلاخره تصمیم به ازدواج بگیرم وقتی همه ی پله های ترقی ام تمام شده باشد .. فکر میکردم شاید در بهترین دانشگاه های هنر رم هنرهای تجسمی رو تدریس کنم .. فکر میکردم شاید ... اما برنامه هام بهم ریخت بعد از آشنا شدن به یک آقای خوب ! :) در ۲۰ سالگی مادر شدم و هیچ کدوم از این اتفاق ها نیفتاد ، غیر از یک دلهره بزرگ و ترس عظیم از دست دادن حسن که خوشبختانه بخیر گذشت .. همه ی اون آرزو هامم فراموش کردم همون ۱۶-۱۷ سال پیش .. امیدوارم ۳۲ سالگی ت یادم بیفتی .. ارزو میکنم تا اون زمان به ارزوهای خوبت رسیده باشی و زندگی قشنگی پیش رو داشته باشی .. واه واه واه چقده شعاری عینهو فیلما !:))))‌