حافظه ی دستان ...

روی مبل نشسته و چشمانش بسته اند . میگویم : بابابزرگ؟ خسته ای؟ می خوای دراز بکشی؟

ـ نه ... چشمامو بستم دارم فکر میکنم .

میپرسم به چی؟ لبخند تلخی میزند و بدون هیچ توضیح اضافه ای میگوید : به دنیای عجیب و غریب !

این روزها با بابابزرگ حرفی برای گفتن ندارم . بیشتر نگاهش میکنم . به دستانش که زمانی میتوانستند  با قدرتی که در کودکی برایم اعجاب انگیز بود من را بلند کنند و در ماشین غول پیکرش بنشانند . همین دستانی که امروز برای راه رفتن در دستان من میلرزند .

زمانی آمدن بابابزرگ برایم معنی خنده میداد ... خنده های از ته دل ! اما امروز هربار قبل از دیدنش فکر میکنم چطور با پیرتر شدنش کنار بیایم . با سکوت بیشترش و زخمهای پایی که هربار سختتر قدم برمیدارد . با قدی که هربار خمیده تر میشود و خنده ای که گاهی گم میشود ...

بابابزرگ راست میگوید ! دنیای عجیب و غریبی ست ... ته دل آدم را میلرزاند . چه برسد به دستها !!

پ.ن : این روزها میتوانم بلند بلند دوستت داشته باشم ! مثل دوست داشتن بهار و اردیبهشت و سنگ و دریا و دوچرخه و باران و عطر بهارنارنج ...

/ 5 نظر / 28 بازدید
روشن

سلام عزیزم خاطره ای از بابا بزرگام ندارم...برای همینم عاشق پیر مردام:)

پيشگو

سلام خانم كوچولو چرا احساساتتونو در مورد مهم ترين اتفاق فروردين نمي نويسين؟

لی لی پوت

دلم واست تنگ شده بود :( دنیای عجیب و غریبیه...خیلی عجیب و غریب منم دوست ندارم پدرجونم پیر بشه :(

فرزاد

فقط می شود نگاهش کنی و بعد ماچش کنی...