جنگ زدگی ...

1. من شده ام یک آدم خنثی ... واقعا دیگر نمی دانم دلم چه می خواهد ! اینکه برای همیشه تبریز باشم و دور و برم شلوغ باشد ... یا در شهری بمانم که دوستش ندارم اما با یک اتاقی که همیشه برایش رویاپردازی کرده بودم ... یا در جایی خیلی دور تر و آرامتر با کلی تغییر در زندگی ای که الان دارم .

قطعا میلم برای مورد دوم خیلی کمتر از اولی و سومی ست . اما چیزی که حقیقت دارد این است که انتخاب هیچکدامشان دست من نیست و من باید نسبت به همه شان بی تفاوت باشم و بنشینم و ببینم سرنوشت قرار است کدام را برایم انتخاب کند . تصمیم گرفته ام هرکدام که شد نق نزنم و سعی کنم دوستش داشته باشم . حتی اگر در بدترین حالت ممکن مورد دوم اتفاق افتاد از آن لذت کافی را خواهم برد . اصلا امروز نشسته ام و همه اش دارم برای مورد دوم برنامه های عجیب و هیجان انگیزی میریزم . آنقدر که کم کم احساس میکنم می تواند به اندازه ی موارد دیگر خوب باشد حتی !

2. ثمین باغچه بان – رنگین کمون ... نمی دانم چرا من هیچ وقت این کاست را گوش نکرده بودم ! این موسیقی ای که واقعا نمیدانم در رده ی سنی کودکان باید جایش داد یا بزرگسال ! برای من فرقی ندارد ... در تقویم ، امروزم را روز ثمین باغچه بان نامگذاری خواهم کرد !

3. وقتی شرایط غیر قابل تغییرت را قبول نکنی ، تازه شاید مثل من بعد از بیست و اندی سال جنگیدن برای تغییر متوجه شوی که احتمالا زندگی را باید سپرد دست تقدیر و فقط نگاه کرد که بعدش چه می شود تا با ساز جدیدش برقصی و سعی کنی فقط ترکشش به تو نخورد ! همین ...

به چنین آدمی نا امید نمی گویند . من هیچ وقت امیدوار تر از امروزم نبوده ام ! راستش چنین آدمی انگار ترجیح می دهد بعد از این کمی زخم های جنگی که پشت سر گذاشته را التیام دهد !

4. اتوبوس نوشت 8

/ 8 نظر / 5 بازدید
مگی

آدمو بدجوری بزرگ می کنن این شرایط غیر قابل تغییر! صیقل خورده و آروم و اصیل...

حسام

و این دردی است ک تو و من و امصالهم در مقابل آن تسلیم شده ایم

پرسه زن

اگه دلیلی واسه شاد بودن و امیدوار بودن پیدا نکنی می میری! باور کن که می میری!

روشن

سلام عزیزم توکل کن به خدا...هرچه پیش آید خوش آید

بهار

همش زحمت می کشی تا به نقطه ای که می خوای برسی و سر همون نقطه می بینی فقط باید به تقدیر اعتماد کنی ممنون از حضورت یه ماهی بود دور بودم و با اومدن دوستا به مرداب دارم جون می گیرم

رعنا

با3 خیلی همذات پنداری کردم راست میگی

یه قطره بارون

گمونم اصابت کردن یا نکردن ترکش زندگی هم جزئئ از همون تقدیر باشه . این پاراگراف سوم رو خیلی درک کردم .

رها

یه خونه یا اتاق که آرامش داشته باشه بهترینه. هرجور که بود. من بعد از بیست و اندی تازه فک میکنم باید جنگید جای اینکه سپردش ذست تقدیر!