باران می بارد امشب...

دوست داشتم حالا که باران می بارد مثل آنوقتها صبر میکردم همه بخوابند...بعد وقتی چراغها خاموش شد بروم روی کابینت آشپزخانه کنار پنجره بنشینم و به چراغ کوچه و قطره های باران نگاه کنم و باز به این فکر کنم که کاش آن همسایه روبه روییمان که همیشه شبها چراغ اتاقش روشن است دوست من بود تا این وقت شب با هم از نگاه کردن به باران کیف کنیم . اما همسایه رو به روییمان فقط یک دختر بزرگ و یک پسر بزرگ داشت . پسر وقتی مجرد بود پیانو میزد و دور اتاق میچرخید و با خودش حرف میزد . دختر هم آواز می خواند و انگار همیشه دیرش شده بود و عجله داشت . هر چه بود گزینه های خوبی برای دوستی نبودند .

دوست داشتم حالا که باران می بارد یکبار دیگر مثل آن شب قشنگ که هیچ وقت یادم نمیرود ماشین را ببریم بیرون و برف پاک کن این همه باران را کنار نزند و یاشار کورمال کورمال رانندگی کند و من هم مثلا راهنمایی اش کنم ولی از اینکه امشب انقدر قشنگ و خاص و دوست داشتنی است و من کنارشم ته دلم غنج برود و دلم بخواهد کمی از خوشحالی گریه کنم!!

وقتی شبها باران میبارد من دلم پر میکشد برای همه ی آن شبهای بارانی با هم بودنمان! کاش فاصله معنا نداشت ...

پ.ن: خوشحالم امشب تبریز بودم....هر چند دور از خانه...هر چند دور از تو!

پ.ن: این چند روز به اندازه ی تمام تبریز نبودنم از بودن با دوست لذت بردم . استادم را هم دیدم...همان استاد با طعم گیلاس معروف...همان که همیشه یک جور خاصی دوستش دارم!!

/ 9 نظر / 30 بازدید
ديدار

سلاااااااااااااام خيلي زيبا نوشتي مرســـــــــــــــي[گل]

انجمن دختران پشت بوم نشین-شبنم

لعنت بر همه فاصله ها ... میفهمم درد دردناکتو دختر...میفهم دل ِ تنگتو دختر.... منم لعنت میفرستم به این فاصله ها...که انقدر عمیق هستند که هیج چیزی نمیتونه جاشون رو پر کنه...

زهرا

اگر مفهوم حسرت و خاطرات نبود.............

فاطمه

انگار شبهای بارونی پر خاطره هستن.همشون

دختر بهار

اون شب اونقدر خسته بودم که متوجه بارونش نشدم،زود خوابیده بودم،حیف . . . زیبا می نویسی رفیق

خفته

بوذنت هنوز مثل بارونه...

yegane

انگار همیشه دیرش شده بود