زندگی مگسی

دوست داشتم جای مگسی بودم که 2 روز در اتاقم حبس شده بود . خب من با این او همزادپنداری کردم . یعنی یک جورایی وجه تشابه زیادی بین من و این مگس بود . هردوی ما بدون اینکه خودمان بخواهیم گیر کردیم در یک مخمصه و اولش مات و مبهوت و ساکت ماندیم . درست مثل چند ساعتی که مگس بیچاره از روی پرده تکان نمیخورد و به یک گوشه زل زده بود . دلم برایش میسوخت . میتوانستم حال و روزش را درک کنم . زمان میبرد تا به خودش بیاید و بفهمد کجاست و چه میخواهد . من هم بهش زمان دادم ... بعد شروع کرد به پرواز و خودش را به در و دیوار زد تا راهی برای خروج پیدا کند . بعد هم یک پنجره ی بسته را کشف کرد . آسمان و ابر را از پشتش میدید ولی هرکاری میکرد و هرچقدر خودش را به پنجره میکوباند نمیتوانست از آن عبور کند .

قبل از اینکه ناامید شود ، من پنجره را برایش باز کردم و رفت ...

دوست داشتم جای او بودم و دستی از غیب می آمد و این پنجره ی بسته را که از پشتش آسمان را میشود دید برایم باز میکرد ! خب مگس خوش شانسی بوده که گیر صاحبخانه ای نیفتاده که در جا با مگس کش او را به دیار باقی بفرستد . من هم میتوانم به اندازه ی این مگس خوش شانس باشم که خدایی دارم که آن بالا هوایم را دارد ... فقط نمیدانم قصد باز کردن این پنجره را دارد یا من باید به فکر پنجره ی دیگری باشم ... 

/ 4 نظر / 4 بازدید
sh

خدایی دارم که آن بالا هوایم را دارد ... فقط نمیدانم قصد باز کردن این پنجره را دارد یا من باید به فکر پنجره ی دیگری باشم ... این جمله چقدر تفکر بر انگیزه.... :)

روشن

سلام کوثر جان امروز جایی بودم.دختر خانمی کنارم نشسته بود...نمیدونم چرا اما منو یاد تو مینداخت[لبخند]

فاني

بهتر از زندگي سگيه !

یه قطره بارون

خیلی قشنگ بود این پستت . کلا حال کردم باهاش .[لبخند] هست ... انشالله یه دستی از غیب میاد . دست خدا .[گل]