من

در یکی از روزهای شیرین کودکی...همان روزگاری که طفلی بیش نبودم...در کنار خانواده نشسته و غرق در افکار خود بودم!که ناگهان چراقی در ذهنم شروع به چشمک زدن کرد(دقیق به یاد ندارم از این کم مصرف ها بود یا این چند صد ولتی ها!) و در همان لحظه بود که با هیجانی وصف ناپذیر از جای پریدم و فریاد زدم:من، (من) هستم!!...

نمی توانم شادی ناشی از این کشف بزرگ را بیان کنم...به قدری از وجود خودم در این کره ی خاکی شگفت زده شده بودم که نگاههای عاقل اندر سفیه خانواده را نمی دیدم...با خوشحالی این جمله را تکرار کردم...من ... (من) هستم...من وجود دارم...

فهمیدم حضور من در این دنیا معجزه ست... (من) عضوی از خانواده ی آدم هستم...من فهمیدم که مهم هستم!هر چند که در آن روز من طفلی بیش نبودم...اما مهم بودم...معجزه بودم...من بودم...

حال این من...رشد کرده اما به بزرگی (من) آن سالها نیست... فهمید که اشتباه کرده...او معجزه نیست... اصلا مهم هم نیست...چه برسد که ... اما همین که خدا از روحش در او دمیده او را شاد می کند...به همان اندازه ی روزی که (من) را فهمید...

خوب است گاهی به فکر (من) باشیم...همیشه (من) ما آدمها تنهاست!!

/ 0 نظر / 3 بازدید