وقتی یک دورافتاده خواب خاطره هایش را میبیند !

این عکس من را یاد کافه کتاب انداخت . هرچند شباهت خاصی به آنجا ندارد . شاید بخاطر رومیزی اش باشد . یا رنگ صندلی ها ! هر چه هست با دیدنش تنها کلمه ای که در ذهنم نقش بست کافه کتاب بود و البته هزار فکر و خیال دیگر که پشتش سوار شد و یادم آورد زمانی رویایی داشتم ! روزهایی بود که دوست نداشتم به خانه برگردم ... یک شوک دیگر در زندگی ام اتفاق افتاده بود و تنها محیط امن و آرامش بخش را در کافه کتاب میدیدم . بیشتر بخاطر نزدیکی محلش به مکانی بود که دوست نداشتم ازش جدا بشوم ! آرام روی صندلی مینشستم و قایمکی نفس های عمیق میکشیدم تا هوای مکانی که در همان نزدیکی ها بود را عمیقا استشمام کنم و کمی دلم آرام بگیرد . نمیدانم چندبار فرصت کردم به آنجا بروم یا بهتر است بگویم پناه ببرم ! شاید 6 یا 7 بار . فقط این را میدانم که دیگر دلم رفتن به هیچ کافه ای را نمیخواهد ! همانطور که قبل تر از آن و بعدترش هم هیچ وقت به هیچ کافه ای نرفته بودم و نخواهم رفت ...

پ.ن : من هنوز خواب خانه را میبینم ! 

/ 1 نظر / 29 بازدید
مهین

دلگیر نباش دلت ک گیر باشد رها نمیشوی...