پیترپن

فکر کنم مدتی ست که پیترپن در زندگی ام نقش داشته ! شاید یکی از همان شب های تابستان که پنجره ی اتاقم را تا ته باز میکردم و اتاقم پر میشد از انواع حشرات فرصت کرده و آمده در اتاقم قایم شده . بعد هم موقع فرار سایه اش را جا گذاشته . البته من سایه اش را ندیدم فقط حدس میزنم . حدس میزنم یک روز که خواب بودم یا حواسم نبوده پودر جادویی اش را توی صورتم فوت کرده و از آن به بعد هر از گاهی از پشت پنجره به زندگی ام سرک میکشد تا خیالش راحت باشد که همه ی قوانین رفتن به ناکجا آباد را رعایت میکنم . برای آدمی مثل من انجام این قوانین زیاد سخت نیست . من خیلی راحت میتوانم باور کنم که یک پری کوچک همین دور و برم چرخ میزند . یا توی آن لامپ خودش را قایم کرده . میتوانم تصور کنم که هرکس که به من حس خوب میدهد میتواند خود پیترپن باشد که تغییر قیافه داده تا من نتوانم بشناسمش . میتوانم تصوراتم را تا جایی پیش ببرم که انقدر مسخره باشند تا دیگران من را دیوانه خطاب کنن . اما خب من تصوراتم را به کسی نمیگویم . بیشتر وقتا بین خودم و پری نگهشان میدارم و با هم به همه ی این تخیلات شیرین میخندیم و از اینکه دیگران شاید نتوانند آنها را ببینند دلمان میسوزد . پس جای همه ی کسانی که دوستشان داریم را خالی میکنیم .

راستش از وقتی پیترپن آمده خیلی خوبم . نه اینکه همه ی روزهایم عالی باشند ! ولی حداقل با هرچه که هست و نیست راحت تر کنار می آیم . میتوانم همه را دوست داشته باشم و زیادی خوش بین باشم . الان دقیقا چند ماه است که در ناکجاآباد زندگی میکنم و خیلی خوشبختم .

پ.ن 1: اگر فیلم Peter pan یا Findin neverland را دیده باشید میتوانید همه ی اینهایی که گفتم را بفهمید . اگر هم ندیده باشید این نوشته به نظرتان خزعبلاتی بیش نمی آید . پس توصیه میکنم حتما این فیلم ها را ببینید . چون دوست ندارم کسی در مورد رویاهایم همچین برداشتی داشته باشد . یا حتی اگر دیده اید و باز هم همچین برداشتی دارید چیزی نگویید . چون من تعصب خاصی روی رویاپردازی هایم دارم . بهر حال این فیلم ها که به هم مربوط هستند میتوانند تصویر دیگری از زندگی را نشانمان بدهند . تصویری که فقط نیاز به کمی تخیل دارد !! پس دیدنشان خالی از لطف نیست :)

پ.ن 2: روزهای تاسوعا و عاشورا برای من یادآور همان هیئت کوچکی ست که نزدیک ظهر که میشد میامد داخل کوچه و بعد هم حیاط همسایه بغلیمان . همان آقای دکتر با عینک گرد ته استکانی که همیشه یک جور قشنگی سلام میکرد . هیئت همانجا مینشست و سینه زنی میکرد و بعد هم شله زرد بخش میکردند و میرفتند . نگاه کردن همه ی اینها از پنجره طبقه ی 4 ام ساختمان لذت خاصی داشت .

پ.ن 3: کاش این شبها برای منم دعا کنید ...

 

/ 8 نظر / 4 بازدید
الکترو اسموک

دوست خوب من با ما تبادل لینک میکنی ؟ آیا ؟ اگر مایل بودی سایت من را باعنوان الکترو اسموک لینک کنید . و سپس تو بخش نظرات سایت عنوان لینکتون را بگید تا منم شما رو لینک کنم . با تشکر http://www.javanbazar.com پیج رنک گوگل 2 بازدید روزانه : 800

مائده

ندیده ایم فیلمش را.... کاش برای من هم دعا میکردید ان شب ها

چند حرف معطر

البته به نظرم فیلم آملی هم همچین حس ونشاطی رو به آدم می بخشه حس خویت مستدام :)

مکتوب نویس

هوووومممم!خب من این فیلما رو ندیدم اما فهمیدم که چی میگی!!!عجیبه؟!راستش شاید دلیلش اینه که خودمم بیشتر از دنیای واقعی تو دنیای خیالی خودم زندگی میکنم...جایی که عین این زنای فیلمای کلاسیک لباس پف پفی می پوشم و کلاه سرم میکنم...موهامم عین اونا پفی زیر کلام جمع میکنم...بعدم حس میکنم چقدر همه چی عالیه!!!رویاهامم با هیچ چیز عوض نمیکنم... آرام باشی...

فاني

به نظرت به قيافه من مي خورد پيتر پن باشم ؟! [نیشخند]

مریم علوی

تو خودت پیتر پن مونثی خانم با کلی پودر جادویی که روحمو به پرواز در میاره[گل]

نعیمه

واااااااای کوثر ...ببین چجوری نوشتی که منی که اصلا متن های بلند نمیخونم با چ ذوقی تا آخرش خوندم:دی، منو بردی به کودکی هام، به همون موقع ها که وقتی کتاب پیتر پن رو میخوندم شب خوابشو میدیدم که اومده یا حتی تو بیداری. عاشقش بودم!... و همچنین عاشق خیال پردازی های تو... حاجت روا باشی ایشالاه. منم التماس دعا....