حس عجیب آرامش ...

ده سال قبل در چنین روزی تصمیم گرفتم بنویسم . در آغاز دوره ی نوجوانی بودم و پر از حس درک نشدن و حالت های عصبی که اکثرا در آن سن و سال دچارش میشوند . من هم دچارش بودم . ولی از همان وقتها عادت به داد و هوار کردن نداشتم . پس یه دفتر با جلد دارا و سارا!!! که خیلی دوستش داشتم را برداشتم و شروع کردم به نوشتن از عقده های درونی و دل گرفته و داد و هوار کردن روی کاغذ بیچاره . مخاطبم هم یک شخص خیالی بود که هنوز هم نمیدانم دقیقا کیست و چه کاره ست .

بعد از یک معرفی کوتاه در اولین صفحه شروع کرده ام به گفتن از رویاهایم :

4 اسفند سال 1382 روز دوشنبه

« یکی از همین رویاهای من این هستش که همیشه خودمو توی یه اتاق شلوغ میبینم که درو دیواراش رنگهای مخلوط داره . تابلوهای نقاشی روی در و دیوار و زمین ولو شدن و بومهای سفیدی که هیچی رو نشون نمیدن یه گوشه منتظرن . خودمو میبینم که درست وسط اتاق روی یک چهارپایه ی چوبی نشستم و یه قلمو دستمه و دارم نقاشی میکشم . لباس سفیدم که مخصوص کارمه روش رنگی شده . اما چه فایده ! وقتی که دیگران ناامیدم کنند و هی تو گوشم بخونند که هنرستان قبولت نمیکنه این رویاها و خیالها همه اش میسوزن . دیگه وقتی به این آرزوی خوشگلم فکر میکنم میدونم که خیالی واهی بیش نیست ... »

حالا دقیقا بعد از 10 سال دارم رویایم را تمام و کمال واقعیش میکنم . من در برابر سختی هایی که آن روزها چه برای رسیدن به آرزوهایم و چه برای یک زندگی آرام کشیده بودم ، خودم را مسئول میدانم . سختیهایی که در حد یک دختر در آن سن و سال نبود . گاهی وقتها فکر میکنم آن روزها قوی تر از امروز بودم . اراده ای که داشتم ده ها برابر بیشتر از امروزم بود . برای چیزی که میخواستم میجنگیدم و مطمئن بودم که لیاقتش را دارم . اما حالا حتی میترسم به کاری که دوستش دارم نزدیک بشوم .

شاید امروزِ من ، لایق آن دختر بچه ی 10 سال قبل نباشد ، ولی حداقل خوشحالم که امروز میتوانم درست وسط همان اتاق بهم ریخته ی دوست داشتنی ای که تصورش میکردم بنشینم و یک لبخند رضایت گوشه ی لبم بنشیند و نفس راحت بکشم !

پ.ن: داشتن یک کارگاه یعنی نهایت خوشبختی ... دارم میسازمش !! 

/ 2 نظر / 37 بازدید
مهین

امیدوارم ده سال بعد هم به همه ی ارزوهات رسیده باشی اجی