مزخرفات ذهن من ...


1. چند روز است کسالت و بطالت از زندگی ام میبارد.مدام سعی کرده ام بانوشتن برای یکی دو ساعت هم که شده کار مفید کرده باشم.اما نمیشود.نوشته هایم خام و بی معنی ست.مثل روزهایم . روی مبل چمپاته زده ام و مامان درحالی که میوه پوست میگیرد یک قاچ به دست من هم میدهد . دارد برای دخترش جهاز آماده میکند و ناامید نگاهم میکند . ناامید از اینکه مثلا من قرار است زن یک خانه باشم . آن خانه چه حالی داشته باشد با چنین دختر سر به هوایی! سر به هوا که نه ! سر به پایین ... در گوشی!یادم رفته بود بگویم بیشتر از یک ماه هست که به درد گوشی مبتلا شده ام . دست مزد چند ماهم را یکجا دادم به یک دستگاه خانه خراب کن . شده ام شبیه همه ی آدمهایی که قبلا از دستشان کلافه بودم . من شده ام یک آدم حوصله سر بر . هر قاچ میوه را که از دست مامان میگیرم زیر لب میگویم : مرسی ... عادت کرده ام . خیلی وقتها مرسی گفتن هایم غیر ارادیست . این را وقتی فهمیدم که ریحانه به اعتراض گفت میشود انقدر تشکر نکنی؟ لازم نیست در یک دقیقه چند بار کلمه ی مرسی را بکار ببری! ولی دست خودم نیست . عادت کرده ام ! من عادت کرده ام انتظاری از کسی نداشته باشم . برای همین این مرسی ها با هر بار لطفی که به سویم سرازیر بشود از زبانم خارج میشود . انتظار ندارم مامان از میوه هایی که به اندازه ی خودش برایش آورده ام به من هم بدهد . ولی پدر مادر ها عادت دارند بچه هایشان را خجالت زده کنند . اینجوری باید تمام مرسی هایم را به توان دو برسانم . 
2. خدا وقتی داشته بعضی چیزها را خلق میکرده حتما حالش خیلی خوب بوده . مثلا وقتی داشت شکلات را درست میکرد حتما یک بازیگوشی کودکانه در خودش داشته . یا وقتی داشت خنده را می آفرید حتما از ته دل میخندید . یا برف را که میساخت دلش سرسره بازی و شیطنت میخواست لابد ! اما درباره ی آدمها زیاد حالش خوب نبوده شاید ... میترسم خدا از آدمیزاد ناامید شده باشد . دلم خوش است به تولد آدمهای جدید . تا وقتی نوزادی بدنیا بیاید دلم قرص است که خدا هنوز امیدوار است به این موجود دوپا!

/ 0 نظر / 55 بازدید