چهل کلید

چند وقتی بود این دعا در کیف پولم جا خوش کرده بود . بدون اینکه حتی یک بار هم نگاهی بندازم تا ببینم حداقل اسم دعا چیست ! یک روز که عجله داشتم یک پسر جلویم ظاهر شد و از بساطش یکی از این دعاها را بهم داد و گفت میشود 2500 ... داخل کیفم فقط یک اسکناس ده تومانی بود . گفتم خرد ندارم . پولم را گرفت و خودش خرد کرد و سوار تاکسی شد و رفت . من هم بدون اینکه دعا را نگاه کنم با عجله داخل کیفم انداختمش و رفتم . 

دعای چهل کلید بود ... از اینهایی که میخوانی و به آب و غذا فوت میکنی . فکر کردم برای چه آدمهایی بخوانم و به آب و غذایشان فوت کنم ؟ برای چند نفر که بختشان باز شود ... برای یکی دو نفر که مهرشان به دل هم بیفتد ! برای فلانی و فلانی و ... 

دعا خوب است ... چه دعای چهل کلید باشد که از دست پسر دستفروش بگیری چه دعای داخل کتابچه های حرم امام رضا ! اصلا دعای بعد نماز و قبل افطاری که با زبان خودت یواشکی بگویی هم خوب است . همان دعاهایی که اگر با صدای بلند بگویی ممکن است بهت بخندند ! یا اگر مامان و بابا بشنوند گوشه ی لبشان را گاز بگیرند بگویند خوبیت ندارد دختری به این سن و سال این شکلی دعا کند . 

دعا خیلی خوبتر میشود اگر بدانی کسی هست که هر روز در دعاهایش جایی داری . مثل دعاهای مامان و بابا ... مثل دعاهای کسی که دوستش داری !

پ.ن: اتوبوس نوشت 16

/ 0 نظر / 26 بازدید