دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

1. سشوار در گوشم فریاد میکشد . حرارتش کف سرم را داغ کرده و دستان مامان آرام سرم را نوازش میکنند . از لا به لای موهای رقصان و در تاریکی گرگ و میش اتاق ، تنها چیزی که میبینم دو نفر از دوست داشتنی هایم هستند که با آهنگی که صدایش را نمیشنوم جلویم میرقصند و از ته دل میخندند . من قلبم تندتر از همیشه میزند .

2. رتبه ی ارشدم را به مریم میگویم ... قاه قاه میخندد ! میگویم فلان فلان شده ! مگر خنده دارد ؟ و خودم از خنده ریسه میروم . یاد میگیرم به بعضی شکست ها باید از ته دل خندید !

3. وجب وجب اتاقش حرفی برای گفتن دارند . باید ساعتها بنشینم تا داستان تمام تابلو ها و کاغذهایی که به درودیوارش چسبانده را برایم تعریف کند . ماه ها بود آرزوی بودن در آن اتاق جادویی را داشتم که با نظمی خاص و عجیب غریب چیده شده و فقط خودش میتواند از گنجینه اش به بهترین شکل محافظت کند . این اتاق را باید فقط نشست و نگاه کرد .

4. بابا ، بزرگ شدن و خانوم بودن را به من یادآوری میکند . با همان ادبیات خاص و مهربانانه اش تذکر میدهد و آخر هر حرفش تکرار میکند : «هرچند که تو هنوز بچه ای !» و نگاهش پر میشود از نگرانی ... راست میگوید ! من نمیتوانم دست از کودکانه هایم بردارم . ولی یک روز باورش میشود که با همین کودکانه ها میشود شیرین زندگی کرد !

5. حال و روزم درست شبیه به همین آهنگ وبلاگم است . آرام و بی کلام! نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد ... حرف زیاد است . اما گفتنی نیستند . بعضی حال ها را نمیشود گفت یا نوشت . انگار ارزششان کم میشود . مخصوصا اگر خوب بلد نباشی تعریف کنی . بعضی حال ها را فقط باید آرزو کرد تا دیگران هم تجربه کنند . آنوقت می فهمند و حالشان مثل همین موسیقی میشود . آرام و بی کلام !

6. دلم برای پراکنده نوشتن تنگ شده بود . این نوشته ها هیچ ترتیبی ندارند ...

7. حافظ آن شب گفت :‌دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند ...

 

/ 10 نظر / 27 بازدید
شیوا

عاالی بود کوثر عزیزم عاشق همین پراکنده نوشتناتون هستم خاانوم آبیه آبی باشی همیشه دوست خوب من...

نسرین

تو بهترین نویسنده ی کودکانه ی بزرگ دنیایی که عروس شده!

مریم

آخه 1441؟ =)))))))))))))))))))))))

سلام کوثر جان :)

نبضگير

وان که با تو صادقانه درد دل کند های های گریه‌ی شبانه است!

جناب نبضگیر چرا اینقدر دلگیرانه و مایوس

احسان

باور نمی کردم حافظ این قدر به همه چیز مسلط باشد...هر قدر یاد آن فال می افتم و هر قدر به آن شب فکر می کنم پشتم می لرزد... باران بود و حافظ و عسل و مهر و شادمانی... افزون بارد

سوسن جعفری

خوب خوب عروس خانم :) وقتی من 82 وبلاگنویسی را شروع کردم بیست و چهار سالم بود :) تو را ندیدم. جو نوشتاری من فرق داشت البته. ولی اینجا وبلاگهای نسبتاً آشنا می‌بینم که البته عمرشان از وبلاگنویسی من و تو کمتر است. به ر حال خوشحالم که عروس دوست ما شدی. مبارکباد [ماچ] بروم سراغ آرشیو البته اگر باشد :)

روشن

سلام کوثر جان...تو عرووووووووووس شدی؟ مبارکه عزیزم...هی ازین سشواره و رقصه حدس زدما ولی مطمئن نبودم مبارکه نازنینم...الهی تا همیشه خوشبخت بمانید[لبخند]

احسان خان پشتت از فال حافظ نلرزه. با کمک از خداوند با درایت زندگی کن. حالا تو سرپرست یک خانواده ای .نیتت خیره ولی همتت را هم بلند کن و افکار و هدفهای خودت را تنها در جهت زضایت خدا و همسرت پیش ببر.