شب آرزوها

هرچقدر فکر میکنم اسمش یادم نمی آید . اما چهره اش کاملا در ذهنم هست . شبیه دخترهای سریالهای کره ای بود . با ابروهایی که یک شیب به سمت بالا داشت و چهره اش را غمگین میکرد . یک دوربین یکبار مصرف هم داشت که من در طول همان دو هفته عاشقش شده بودم . واقعا اسمش چه بود؟! شاید فرناز ... یا فـ ... نمیدانم . هرچه بود من این دختر را خیلی دوست داشتم .

شب آرزوها بود و من روزهای شیرین 17 سالگی را میگذراندم و در حالی که کیلومتر ها از خانه دور شده بودم و دلم مثل یک بچه ی دو ساله برای خانه تنگ شده بود رو به روی کعبه نشسته بودم گریه میکردم . جایی بودم که یک سال قبل خوابش را دیده بودم . او هم کنارم نشسته بود ... همان فـ ... همان که اسمش یادم رفته ... پرپر اشک میریخت ! تا اینکه متوجه گریه کردن من شد . انگار چیز عجیبی دیده باشد با چشمان گریان و گرد شده به من زل زد و گفت :‌کوثر؟ چیزی شده؟ توروخدا گریه نکن ...

یکباره دلم میخواست بلند بلند بخندم و بغلش کنم !! ولی در جایی مثل مسجدالحرام بودم و این کار عیب بود . هرچند گمان نمیکنم جایی که خانه ی خداست خندیدن آن هم در شب آرزوها کار بدی باشد . ولی مجبور شدم خنده ام را بخورم و ته دلم بیشتر عاشق این دختر بشوم .

پ.ن1: امروز یاد خاطرات آن دو هفته ی رویایی افتادم ... روزهایی که با کلی بچه مدرسه ای رفتیم جایی مثل مکه و مدینه !! بهترین سفر عمرم بود . سفری که در بهترین سن و بهترین موقعیت برایم اتفاق افتاد . خاطراتی که با همه ی خاطرات سفرهای روحانی دیگر متفاوت است . چیزهایی که خیلی هایش را رویم نمیشود به شما بگویم . چیزهایی تو مایه های مزاحم تلفنی شدن و لیز بازی وسط صفا و مروه !!! دلم شدیدا آن روزها را میخواهد ... روزهایی که لبخند خدا را عمیقا حس میکردم ...

پ.ن 2 : اتوبوس نوشت 1

/ 7 نظر / 31 بازدید
روشن

هوس کعبه و آن قبله ی دلهاست مرا.... مرا بردی به 7مرداد 1385 برای همه آرزو میکنم سفر خانه اش را...برای همه

زهرا

دیشب داشتم فکر می کردم ای کاش کلی از اتفاقات زندگیم در شب آرزوها رخ بده یکیشون زیارت کعبه بود...

ریحانه

سرشار از احساس زیبا بود

ریحانه

سرشار از احساسات قشنگ بود...

محمد حسین

خاطره خیلی قشنگی بود خوش بحالتون که مشرف شدید