دارایی های یک ثروتمند

1 . یادم نمی آید چند وقت است که ننوشته ام . دلم تنگ شده ! برای نوشتن ... برای وبلاگ که هیچ وقت هیچ جا نمی تواند اینقدر ناب و دوست داشتنی باشد . وبلاگی که من را مجبور به نوشتن و خواندن میکرد . دوست داشتم برمیگشتم به هفت هشت سال قبل و با عشق و علاقه برای این گوشه ی دنجم وقت میگذاشتم . ولی حالا کلمات از من فرار میکنند . نوشته هایم آنقدر مسخره هستند که ترجیح میدهم هیچ وقت کسی نخواند . ولی برای کسی که از 6 سالگی به نوشتن چرت و پرت عادت کرده ترک این عادت سخت است . باید بنویسد وگرنه به مرزی میرسد که میترکد . نمیدانم اگر این عادت به نوشتن نبود الان چه بلایی سرم آمده بود . هروقت که میخواهد این عادت از سرم بیوفتد ترس برم میدارد . یک ترس عجیب ! شبیه کسی میشوم که یکباره داخل آینه ببیند که جای دماغ و دهانش تغییر کرده و وحشت کند ! ترسناک نیست ؟! برایم ترک عادت نوشتن همینقدر وحشتناک است . 

2 . آهنگ های پوشه ی محبوبمان را گذاشته ام . همان آهنگ های شب های خاص سه نفری مان . لامصب ها عجیب بوی عود میدهد . شکل دودند . نوت هایشان مثل دود عود میرقصند و تو مغزم پخش میشوند . میشوند شبیه تمام فکر و خیال هایی که آن روزها در سرم داشتم . شبیه به تنهایی بی حد وحصرم ! شبیه به آدمهایی که خسته ام کرده بودند . میشوند شبیه خدا ! خدایی که فقط اون مانده بود برایم . خدایی که عاشقش بودم و عاشقم بود . خدایی که مراقبم بود عجیب ! اینکه میگویم عجیب حقیقت دارد . چون امروز میفهمم که اگر مراقبم نبود ممکن بود وضعیتم فاجعه آمیز باشد . این آهنگ ها خود معجزه اند . آدم را به همین سادگی تا بی نهایت میبرند و برمیگردانند !!

3 . وسایلش را مدام گم میکرد و اعصابش بهم میریخت . یک روز که دلم برایش سوخت گفتم با هم کمی اتاقش را خلوت کنیم تا کمی فضا باز شود ! قول هم دادم دست به دکوراسیون خارق العاده اش نزنیم و فقط چیزهای غیر ضروری را حذف کنیم . یک کارتون آوردیم و شروع کردیم به پر کردنش . دانه دانه ی کتابها را با آه و بغض داخلش چید . داشت بند دلم پاره میشد . احساس کردم دارم یک جنایت بزرگ انجام میدهم . حس کردم دارم بزرگترین دارایی های یک مرد ثروتمند را به زور ازش میگیرم و به مدت چند ماه ازش دور نگه میدارم !! تمام حرکت انقلابی خلوت کردن اتاق فقط به یک ستون کوچک کتاب محدود شد و از آن روز به بعد دیگر هیچ حرفی از جمع کردن وسایل نزدم . دیدم این مرد ثروتمند تر از این حرفاست . جانش به این کتابها و تابلو ها و عکس ها بند است . نمیشود یک ثروتمند را از دارایی هایش دور نگه داشت . نمیشود چیزی از این اتاق عجیب و شگفت انگیز و جادویی کم کرد . همه چیزش یک جور عجیبی به هم وصل هستند . اگر یکی از عکس ها را از دیوارش کم کنی همه چیز بهم میریزد . تمام سحر و جادویش از بین میرود . وجب به وجب این اتاق داستان دارد . مرد ثروتمند هر روز مینشیند قصه ی تک تکشان را میگوید . تقدسی که این دارایی ها دارند دیگر به من جرات جسارت به آنها را نمیدهد ... فقط کاش وسایل کوچک عقل داشته باشند و گم نشوند !

/ 1 نظر / 34 بازدید
فرزاد

وبلاگ نویسی از واجبات است.. رساله احسانیه، جلد هفتم، صفحه 245