این روزها

1- دریا را در شب دوست دارم . حس و حالش زمین تا آسمان با روزش فرق دارد . این را حتی میتوانی در آدمهایی که به ساحل می آیند هم ببینی ! دقیقا من را میبرد به تمام آن شبهای اتوبوس نشینی که موقع برگشتن از دانشگاه در تبریز داشتم!! آن وقتهایی که راننده آهنگ سنتی میگذاشت ... ربطش هم برمیگردد به همان حس و حال آدمهایش ! به اینکه آدم دلش بخواهد قصه ی همه ی آدمهایی که مثل خودش دلگیرند را بداند و بفهمد در این دنیا فقط او نیست که غم دارد !

بعد دقیقا در یکی از همین شبهای دریایی ممکن است یک صدایی بشنوی که تو را عاشق خودش بکند . وسط تاریکی شب و صدای موج دریا و یک دود روی سطح آب ، صدای پیر و لرزان یک پیرزن که به طور عجیبی دلت میخواهد مادر بزرگ تو باشد ! تویی که خیلی دلت میخواهد بدانی مادربزرگ داشتن چه حسی دارد ... بعد همین بهانه شود که دلت قدر یک کوه بگیرد و دیگر دلت نخواهد قصه ی آدمهای ساحل را بدانی!!

2- تندتر رکاب میزنم ... سرعتم زیاد میشود و صدای باد توی گوشم میپیچد ... بعد میرسم به همان پیچی که دوستش دارم ... دیگر رکاب نمیزنم و خودم را میسپارم به سرازیری و ... فقط نگاه میکنم ! به نور نارنجی رنگی که از لا به لای برگ درختها به چشمم می افتد و آسفالت کوچه را پر میکند از سایه و نور های مست کننده !

3- از همان روزی که آن زنجیر هایی که از ورودی انباری باغ صاحبخانه آویزان بود را دیدم با خودم هر روز تکرار میکردم که کاش صاحبخانه برای این زنجیر یک تاب درست میکرد ! حالا چند روز است که تاب را وصل کرده و چه چیزی میتواند هیجان انگیز تر از این باشد که هروقت آدم دلش هوس تاب بازی کرد یک تاب آماده آن هم در باغ پرتقال و نارنج داشته باشد و بازی کند و بازی کند و بازی کند !!!

پ.ن : راستش همه ی این دیوانه بازی ها فقط و فقط تو را کم دارند . چقدر نیاز دارم به بودنت ! به خنده های بی دغدغه یمان ... به اینکه فقط کنار هم باشیم ! اینکه سرم را که بلند کنم و تو رو به روی من نشسته باشی ! حتی اگر محو خواندن کتابی باشی و متوجه من نباشی ... الان...همین لحظه...همین دقیقه... بیشتر از هر وقت دیگری!! بهت نیاز دارم ... اندازه اش را هم نمیتوانی تصور کنی ...

 

/ 11 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ذهنی گرسنه

دختر تو چه قلم روونی داری.. خیلی خوبه که از چیزایی که دوسش داری می تونی راخت و روان بنویسی... دوچرخه سواری توی کوچه های محمد آباد خیلی خوب حسی به آدم دس می ده.. خصوصا وقتی پاییز باشه و ترم آخر! او را که کم داری به حتم کمت دارد او.. او و تو همدیگر را در کلمه ها پیدا می کنید تا اینکه برگردی و کتابش را از دستش بگیری و بگویی : من برایت می خوانمش!

یاسمین

واااااااااای به به.... خوشبحالت.... تاب بازی؛ دوچرخه بازی آن هم در فصلی زیبا و عاشقانه در سرزمینی شاد و دل انگیز.... خنده و ریسه های بی پایان و احساسی عاشقانه تنها تصویرم از ایهاست...... امروز داشتم به محمد می گفتم چقدر مهر پر احساست و من چقدر شورانگیز... حتما با محمد یه سفر آخر هفته میایم تا بازی کنیم و دیوانه باشیم و از ته دل ریسه برویم..... یه کسی تو زندگیم بود که خیلی ها رو از من گرفت و خیلی حسرت ها رو به دلم گذاشت و حالا حسرت داشتن تو و بابا رو به خوردم میده......

زهرا

نوشته ات دلتنگی داره اما پر از آرامشه. دنیات آرام[لبخند]

ادمک برفی من

چقدر قشنگ تموم این خاطرات رو توی چند سطر جا دادی:ي اونجا که نوشتی تو اتوبوس و اهنگ سنتی و شب واییی وقتی حسش کردم بغضم گرفت:(:|

دختر بهار

کوثر؟بی تعارف بگم حسودیم شد بهت،محمود آباد رو دوست دارم،خیلی زیاد،شده حتی یادآور روزای پر دردم باشه،ساحلش،دوچرخه سواریش،جنگل،دریا ،شب ،سکوتش . . .. های کوثر

mahin razmkhah

وای کوثر عاشق نوشتنتم...همون وقتایی که چند دقیقه صدات در نمیاد...بعد یهو میگی:آجی!وبلاگ نوشتم...!من ب تو افتخار میکنم

یاسمین

دو سال قبل؟؟؟!! سالی که فیلم ها رو ضبط کردیم؟ سالی که یاشارم بود؟نقاشی روی دیوار اتاقامون؟

زهرا

دریا غروبش قشنگه آخه شب تصویر نداره فقط صدای موجه!؟

رها

مامانبزرگا خیلی خوبن [لبخند]