چند روایت معتبر از اعترافهایم یا چیزی در این مایه ها!

این روزها اعترافات عجیب غریبی میکنم . چند وقت پیش بود برای بابا اعتراف کردم که چقدر از اینکه اتاقم زیادی مرتب و همه چیز سرجایش باشد بدم می آید . یا مثلا چقدر تو ذوقم میخورد وقتی بعد دو ماه برمیگردم خانه و دکوراسیون جدید اتاقم با عروسکهای مسخره اش را میبینم و برای اینکه دل مامان نشکند لبخند زورکی میزنم و فقط تعریف و تمجید میکنم و به روی خودم نمیارم که از دیدن اینهمه عروسک چقدر متنفرم .

یک روز نشستم برای مامانم از همه ی پسرهایی گفتم که روزی دوستم داشتند . یا حتی از احساسم به پسر دوست آلمانی بابا... Piere ! همان حسی که باعث شده بود در 14 سالگی فکر کنم میتواند مرد رویاهای من باشد و هر بار فیلمش را میدیدم که پشت پیانو نشسته و آهنگ جواد معروفی را مینوازد قلبم یک جور دیگری می تپید !

به این هم اعتراف کردم که در مدرسه خواننده ی خوبی بودم و جلوی کدام معلمهایی که آواز نخوانده ام . یا حتی به اینکه بزرگترین دغدغه ام موقع خواندن سرود ملی سر صف مدرسه ، رعایت نکردن نوت ها و جلو تر و عقبتر خواندن آهنگ توسط بچه ها بود . فکر میکردم روزی که سرود ملی خوب و درست خوانده شود قطعا بهترین روز دنیا خواهد بود !!

همین امروز بود که به گندکاری سال پیش دانشگاهی ام اعتراف کردم . به نقاشی ای که از ذوق دیدن اسپری رنگ ، روی دیوار یکی از کلاسها کشیدمو و بعدش چه الم شنگه ای که در مدرسه به پا نشد ! به اینکه هیچ کدام از اتفاقات استرس زای بعدش ذره ای از ذوق و هیجان اولین تجربه ام با اسپری رنگ کم نکرد و هنوز هم با یادآوری اش قند در دلم آب میشود !!

به اینکه همیشه عاشق نواختن بودم و برای اینکه بتوانم ساز بخرم چقدر ریاضت میکشیدم! 2000 تومان پول هفتگی ام را نصف میکردم و هزار تومانش را کنار میگذاشتم و تمام هفته ام را با 1000 تومان بقیه اش سر میکردم تا چیزی از پس اندازم کم نشود . که آخرش بعد ماه ها بدبختی با یک مخالفت تمام پس انداز هایم را خرج کتاب میکردم .

و هزار جور اعتراف بزرگ و کوچک دیگر که گفتنش حوصله تان را سر میبرد . هرچند که عکس العمل مامان و بابا بعد شنیدن همه ی اینها اول کمی شوک زدگی و بعد هم خنده ای بلند به نشانه ی باور نکردن است . ولی من همچنان ادامه میدهم و اعتراف میکنم .

اسما راست میگفت ... نباید کتابهای مصطفی مستور را پشت سر هم خواند . آدم را به یک جنون عقلی میرساند ... جنونی که فکر کنم این روزها بدجوری دچارش شده ام !

/ 12 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

اعترافاتت داره زیبایی قلمت رو نشون میده...بازم اعتراف کن!دارم لذت میبرم!باور کن حوصله ی ما از این اعترافات سر نمیره...راحت باش![چشمک]

پریسا

دآیا می دانستید که سایت من به روز ترین سایت ایران است[لبخند]. بازم سر زدم بدو بیا

روشن

قند تو دل منم آب شد با اعترافت به اسپری رنگ دلم مدرسه خواست کوثر[لبخند]

الین

عجب اعتراف بانمکی بانو[گل]قلمت شگفت انگیزه [قلب]

پریسا

خیلی خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم که بهم سر زدی. اما به حضور سبزتان بازم نیازمندیم. بدو که کلی مطلب جدید دارم

parnian

ما را که بَرَد خانه؟ هوس کردم بشینم اعتراف کنم!

sama

che khoobe midooni joonoono doos daram adam kheii rahat tare

مائده

مستور قشنگ مینویسه؟ تاحالا چیزی ازش نخوندم

نفیسه

منم زمان دبیرستان میخوندم چندباری هم گیتارم رو برده بودم... چه روزهایی بود,ما یه گروه بودیم که خیلی شیطنت میکردیم. ممنون که باعث یاد آوری خاطراتم شدی[گل]