لمس خوشبحتی همینه!

1. از پنجره اتاقم بیرون را نگاه میکنم . یک کیسه ی نایلونی دارد در هوا چرخ میزند . هوا پر از خاک و دود شده و باد حسابی دارد صداهای عجیب غریب از خودش در می آورد . بعد یادم می افتد تا یک روز قبل در اتاق ریحانه نشسته بودم . از آن پنجره ی چوبی قدیمی با پرده ی توری اش باغ را نگاه میکردم . صدای بلبل ها را گوش میکردم . ریحانه چای می آورد . عطر غذاهای شمالی فضای خانه را پر کرده بود . ریحانه کنار من نشسته بود . دستش را گرفته بودم . حرف میزدیم ! حرف میزدیم ... حرف و حرف و حرف ! به اندازه ی تمام روزهایی که به این دهان قفل خورده بود و دچار یک سکوت اجباری شده بود ! دلم بغل های سفت و محکمش را میخواست . پیاده روی های طولانی مان را . با هم خندیدنمان را . 2 روز همه ی اینها بودند . همه ی چیزهایی که ماه ها حسرتشان را داشتم و دلم برایشان پر می کشید .

2. زهرا را که برای اولین بار میبینم متوجه میشوم من را بیشتر از اطرافیانم میشناسد انگار ! حس عجیبی دارد ملاقات دو نفری که فقط از طریق نوشته ها با هم در ارتباط بودند . من مدتها بود به دلایلی نخواسته بودم این دوستی های مجازی ، حقیقی شوند . ولی در مورد زهرا قضیه فرق میکرد و حالا مطمئنم که زهرا فرق میکند و من اشتباه نکرده ام . بعضی دوستی ها بی دلیل شکل نمیگیرند . بعضی آشنایی ها اتفاقی نیستن . مثل حمیده که با اینکه چند روز بیشتر از آشناییمان نمیگذرد ولی میدانم بی دلیل و اتفاقی نبوده . من از بزرگ شدن دایره ی دوستی هایم واقعا لذت میبرم !! مکانهای مهم را آدمهای مهم میسازند . حالا صومعه سرا دوسالی می شود که برایم مکان مهمی شده است .

3. بازویم درد میکند . در آینه نگاه میکنم . یک کبودی بزرگ جا خوش کرده روی بازویی که هیچ وقت از اول عمرش کبودی به خودش ندیده بود . تصور میکنم زن بدبختی هستم که شوهرش دست بزن دارد و در دعوای آخرمان که هولم داده به سمت دیوار ، من خورده ام به تاقچه ی اتاق و دستم کبود شده . بعد هم افتاده روی من و تا میتواند به من مشت و لگد میزند . احتمالا دعوا سر شور شدن نهار بوده یا مثلا جوراب سوراخی که داده بود بدوزمش و من چون مجبور بودم برای پرداخت قسط هایمان نصف روز را در بانک ها و اداره ها معطل بشوم فرصت نکرده بودم بدوزمش ! من مثل این فیلمها جیغ میزنم و ناله میکنم و فردایش با عینک دودی به سر کار میروم تا کبودی چشمان و رنگ پریدگی ام دیده نشود ...

 اما الان که فکر میکنم یادم می آید این کبودی بخاطر دیروز است . سرم را از پنجره ی ماشین بیرون آورده بودم و در حال بلعیدن زیبایی های پاییز بودم و هیچ توجه نکرده بودم به موقعیت فیزیکی که درش قرار دارم . خب این دقیقا برعکس آن بدبختی ایست که به تصویر کشیده بودم . این کبودی به خاطر یک خوشبختی محض بود . بخاطر لحظه ای که غرق میشوی در زیبایی که پیش رویت قرار گرفته و دیگر اهمیتی ندارد در آن وضعیت نیمه هوشیار بازویت دارد با هر تکان ماشین روی شیشه ی پنجره له میشود !

من با تمام وجودم لمسش کردم . دیروز در جاده ای که سرتاسر حس عمیق خداحافظی در آن موج میزد . در برگهای قرمز و زرد و طلایی و سبز . همان موقع که دهانم باز مانده بود از دیدن چیزی که به خواب هم نمیشد دید . لمس پاییز سعادت میخواهد ... احساس خوشبختی میکنم!!

4. وقت خداحافظی نباید سرت را زود برگردانی . باید تا میشود پشت سر را نگاه کرد . آخرین تصاویر را در ذهن ثبت کرد . از همان لحظه که برایت دست تکان می دهند تا جایی که بشود باید نگاهشان کرد . بعد سر را از پنجره ی ماشین بیرون آورد و اجازه داد باد تند به صورتت سیلی بزند . پاییز باشد ، جاده ای که دور میشود ، درختانی که دور میشوند ، کوه هایی که دور میشوند ، برگهایی که از درختها جدا میشوند و در باد تکان میخورند و آرام روی آسفالت جاده میخوابند . همه اش میشود یک تصویر زیبا از خداحافظی . درست شبیه به تیتراژ پایان یک فیلم ! 

/ 0 نظر / 25 بازدید