هذیان...

1-وسط کلی شلوغی و حرف و گریه و ...خداحافظی می کنم و به آرام ترین شکل ممکن قدم زنان دور میشوم . تا جایی که بشود به کسی نگاه نمی کنم و سرم را پایین می اندازم...یواشکی خودم را دلداری می دم و با چیزهای الکی خودم را گول میزنم تا وسط خیابان و پیاده رو گریه ام نگیرد!!

دو ساعت بعد روی صندلی پشت ماشین دراز کشیده ام و ستاره ها را نگاه میکنم...ستاره ها با چرخش ماشین میچرخند! جوری که فرصت میدهد بتوانی همه ی ستاره ها را بدون اینکه سرت را تکان بدهی ببینی... بعد همه چیز مثل فیلم از جلوی چشمانم رد میشوند...همه ی این 2 هفته ی رویایی... و نمایشگاه! برای من تازه وارد که اسم خیلی ها را آخرش هم نفهمیدم و دیدن دوستانی که فقط برایم یک اسم بودند ... یا حتی دیدن دوستان قدیمی بعد سالها !! یا دیدن پوسترت در گوشه گوشه ی شهر و اتوبوسها ... همه اش شبیه یک خواب و رویا بود که انگار حالا بیدار شده ای و فقط یادت می آید که یه خواب طولانی و شیرین داشتی... هندسفری توی گوشم آواز می خواند ولی نمی دانم چرا با خودم آخرین آهنگی که در نمایشگاه شنیده ام را زمزمه می کنم... آیریلیق... آیریلیق...

2- در اتاق خودم زیر نور کمرنگ قرمز عکسها و هدیه ها را یکی یکی نگاه میکنم... نه! خواب نبود انگار!! فقط یک تغییر ناگهانی دیگر بود... یک تغییر شیرین و دوست داشتنی... 

/ 13 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محیا

عزیزم ... هنوز دلتنگ می شی؟ منم وقتی از اون خونه اومدیم دلم موند. چند بار رفتم و اومدم.. بار آخر دلم عادت کرده بود.. باهام برگشت..

ارمان

حیاط خانه ی ما تنهاست حیاط خانه ی ما در انتظار بارش یک ابر ناشناس خمیازه میکشد و حوض خانه ی ما خالیست ستاره های کوچک بی تجربه از ارتفاع درختان به خاک میافتند و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها شب ها صدای سرفه میآید . . من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم من از تصویر بیهودگی این همه دست و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم و فکر میکنم... و فکر میکنم... و فکر میکنم... و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است و ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی میشود.

ارمان

می گویند برای هضم دلتنگی ها نباید گریه کرد...باید راه رفت! من دلتنگ نیستم...دلخـــورم نیستم! فقط انگار که یک چیز سخت روی سینه ام باشد...هر بار که نفس می کشم، ذره ذره جانم را می گیرد و می برد و هرگز باز نمی گرداند... اما دلتنگی یا هرچیزی مهم نیست، امشب تا خود خدا می توانم راه بـــــروم !!

ارمان

از همین می‌ترسم. به یک چیزی یا کسی عادت می‌کنی، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می‌گذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی‌مونه. می‌فهمی چی می‌خوام بگم...؟ اونهایی رو که می‌گذارن و می‌رن دوست ندارم. اینه که اول خودم می‌گذارم می‌رم.این‌جوری خاطرم جمع‌تره

ارمان

ا[چشمک]مرسی

ارمان

اصلا همه ی قشنگیش به همینه ...میدونی اشتباهه ولی میری ...میدونی عمقش اونقدری عمیق هست که تا برسی اون پائین همه چیز برات تموم شده ست ... میدونی اون ته هیچی انتظارتو نمیکشه .... خودم خواستم اینجوری باشه ... تصمیمی آنی بود بعد از مدت ها سبک و سنگین کردن ... بالا و پائین کردن های زیاد ...

ارمان

کاش همه چیز مثه facebook بود تا وقتی اشتباهی مرتکب میشی بتونی با دست خودت با زدن یک delete ساده از بین ببریش... در facebook بعد از نوشتن یک کامنت اگه از نوشتنش پشیمون شدی میتونی از بین ببریش و با یک کلیک قضیه رو تموم کنی... ولی در زندگی واقعی هیچ چیز رو نمیشه remove کرد... پ.ن: گاهی واقعیت و مجازیت رو قاطی میکنم و یادم میره که همه چیز و همه جا facebook نیست!

ارمان

باید کتاب را بست باید بلند شد در امتداد وقت قدم زد گل را نگاه کرد ابهام را شنید. باید دوید تا ته بودن باید به بوی خاک فنا رفت باید به ملتقای درخت و خدا رسید باید نشست نزدیک انبساط جایی میان بیخودی و کشف . " سهراب "

ارمان

چراااااااااااااااااا یاداورررررررری نکرررررررررررردی بهم//// [گریه]

yegane

kheyli khub e e e