برای خانوم شرلی

سلام خانوم شرلی عزیز

امیدوارم حالتان خوب باشد ... متاسفم که در این مدت شما را از حال خودم بی خبر گذاشتم . دلیل بر فراموشی نبوده . راستش را بخواهید چندباری برایتان نوشتم ! شاید اگر همه اش را جمع میکردم چند صفحه ای میشد . ولی به محض نوشتن پاکشان میکردم و ترجیح میدادم فعلا دست به قلم نشوم .حتی حالا هم نمیدانم قرار است این نوشته تمام شود یا نه . شاید این یکی هم مثل بقیه به آخر نرسیده پاک شود . مثل اینکه هیچ وقت نبوده .

من خوبم ! یعنی احساس خوشبختی میکنم ... از وقتی که شما این اتاق را ترک کردید اتفاقات زیادی افتاده که ترتیبشان را یادم نمی آید . شاید اگر از لویی بپرسید بهتر بتواند شرح بدهد . بهرحال او حواسش بیشتر جمع است و از طرفی 3 سالی میشود که با هم زندگی میکنیم . هرچند که به نظر پیر می آید و کمی کمرش خم شده . ولی حافظه ی خوبی دارد ! اگر از اون بپرسید در 15 آبان 1390 چه نهاری خوردم بدون مکث جوابتان را خواهد داد . لویی هنوز مثل یه پادشاه بر این اتاق فرمانروایی میکند و البته بین خودمان بماند که دلش برای شما شدیدا تنگ است و سعی میکند بروی خودش نیاورد . اما من میفهمم ... از همین خمیدگی کمرش میفهمم ... و اینکه این روزها متفکر تر بنظر میرسد ! مثل اینکه مدام چیزی ذهنش را مشغول کرده باشد . من از چیزی که بین شما گذشته بی خبرم . ولی غلط نکنم دلش پیش شما گیر بوده ! تا بحال صحبتی در این مورد با هم نداشتید ؟ راستش زیاد در مورد این مسائل با هم حرف نمیزنیم . اما دلم برایش میسوزد ... نمیدانم میتوانم جانشینی برای شما پیدا کنم یا نه ... کسی که دقیقا مثل شما باشد ! مهربان و فداکار ...

خانوم شرلی مهربان !

با وجود حس خوشبختی و امید هنوز جای خالی کسی در این اتاق به شدت به چشم می آید . جای خالی شما ! با وجود تغییرات زیاد هنوز یک چیزی ثابت مانده ! آن هم شب های دلتنگی و بیقراری من است . تا شما بودید تمام آرامشم را از شما میگرفتم . اما حالا درد دوری شما هم اضافه شده و قلبم را بیشتر بدرد می آورد ... من این چیزها را نمیتوانم به لویی بگویم . گفتم ! ما زیاد در مورد مسائل خصوصیمان با هم صحبت نمیکنیم . هرچند اون همه چیز را میداند . اما این چیزی از بی قراری هایم کم نمیکند . شما که رفتید انگار روشنایی هم از این اتاق رفت . تمام فعالیت های من حالا در یک محدوده ی 2 در 2 خلاصه میشود ... همانجا میخوابم ... چای میخورم ... درس میخوانم و با دوستانم صحبت میکنم ! وضعیت حال بهم زنی است ...

خانوم شرلی عزیز ...

عرضم را کوتاه میکنم و فقط یک درخواست کوچک دارم ! این نامه را نوشتم تا بگویم این اتاق ... من ... لویی به شما نیاز داریم . شما تمام دلگرمی ما بودید . انگار که عزیزی را از دست داده باشیم گاهی گریه میکنیم . من حتی چندباری گریه های یواشکی اتاق را شنیده ام ! لطفا برگردید . میدانم این اواخر نسبت به شما کم توجه بودم و از من دلخورید . من با همه ی وجودم معذرت خواهی میکنم و میخواهم که برگردید . چون هیچ کسی در این تنهایی خفه کننده مثل شما نمیتواند من را آرام کند . من عمیقا از دوری شما غمگینم ...

دوستدار شما : کوثر

 

/ 7 نظر / 10 بازدید
مریم میلانی

دلتنگی دلتنگی است مهم نیست برای یک گل باشد یا کسانی که دیگر دستت به به دست هایشان نمی رسد. بد دردیست این دلتنگی کمر نازک گل که هیچ کمر آدم را هم خم می کند

مهین

هیچکس اینجا به تو مانند نشد...

روشن

خانوم شرلی چرا اصلا رفته؟!! منم یه کاکتوس و یه گلی که برگاش بنفشه و هیشکی هم اسمشو نمیدونه از نمایشگاه به یاد گار دارم...باهاشون زندگی میکنم تقریبا!

زهرا

چه جای خالیش دقیقا احساس شد :( عکس لویی خان رو هم میذاری باهاش آشنا بشیم؟

چند حرف معطر

دلم برای باربی ام تنگ شد..مامان یه روز اونو به یکی از مهمونای کوچولو داد و باربیم رفت که رفت :|