گذشته هارو دوره کن ... روزای خوبمون گذشت

آنقدر هیجان زده ایم که بدون اینکه لحظه ای به خودمان استراحت بدهیم تند تند فیلمها را داخل دوربین میگذاریم و نگاه میکنیم ... مثل اینکه گنجی پیدا کرده باشیم داریم تمام خاطرات سالها قبل را مرور میکنیم .

در خانه ای که دوستش دارم دور سفره نشسته ایم و جای هیچکس خالی نیست . یاشار با نیش باز ، کنار کمیل لاغری که موهایش مشکی تر و بیشتر از امروز بود نشسته . بهار ته سفره دارد به دوربین میخندد . فروغ و خاله لیلا با شکمهای بالا آمده ، حورا و محمد حسین را هم غیرمستقیم مهمان سفره کرده اند . من 14 ساله ی بدعنق کنار یاسمین نشسته ام و یک روسری سفید سرم است .

در فیلم بعدی در ماشین نشسته ایم و بابا دارد رانندگی میکند . ضبط با صدای بلند آهنگ گروه آریان را پخش میکند و من دارم آن پشت باهاش زمزمه میکنم . مامان دوربین را سمت ما برمیگرداند . یاشار خواب است . یاسمین دارد جاده را نگاه میکند و من وسط نشسته ام و برای دوربین شکلک درمیاورم . کمی جلوتر مامان دارد از جاده فیلم میگیرد و در پس زمینه صدای کل کل های منو یاسمین می آید .

در یک فیلم دیگر اسما و بهار و خاله از مکه آمده اند و عباس دارد فیلم میگیرد . بابابزرگ بدون عصا روی پاهایش ایستاده و به دوربین لبخند میزند . من هنوز بدعنقم ... آخ که چقدر بدم می آید از قیافه ی آن روزهایم ! فکر نمیکردم انقدر غیرقابل تحمل باشد .

فیلم بعدی حسین با قد و قواره ی یک پسر 10 ساله کنار ساحل ورجه و وورجه میکند و مریم کمی جلوتر تا زانو پاهایش را در آب گذاشته . آنطرفتر من دست بابا را گرفته ام و ازش میخواهم بیاید پاهایش را در آب بگذارد و بازی کنیم . بچه های دکتر بهزادی دور بابایشان را گرفته اند و از سرو کولش بالا میروند . یاشار دورتر ایستاده و جرات نمیکند خودش را به دریا بسپارد و ما به او میخندیم !!

نمیدانم چرا یکدفعه صورتم خیس میشود ... کنترل اشکهایم را ندارم ! یکباره حجم عظیمی از دلتنگی روی سرم خراب میشود و نمیدانم از بین 100 تا کدامشان را بهانه کنم و بنشینم یک دل سیر اشک بریزم . دلم میگیرد . برای تمام این نبودنهایی که بی رحمانه بوجود آمد . و باز هم مدام در ذهنم این سوال میچرخد :‌ چرا آدمها نمیتوانند بمانند؟!

پ.ن1 : هربار که با یاشار با وبکم حرف میزنیم اظهار میکند که من خوشگل شده ام‌!! و من با غرور خاصی به او گوشزد میکنم که من خوشگل بودم و تو از دیدن آن عاجز بودی ... ولی حالا میبینم حق دارد !!

پ.ن2 : تقریبا حس میکنم که در این سیاره زندگی نمیکنم ... در حالی که در چند کیلومتری اینجا برف باریده اینجا هیچ اثری از برف نیست و من از آنجا که به شوفاژ مهربانم تکیه کرده ام و جدا نمیشوم سرمایی را هم حس نمیکنم ! اینها حس ترد شدگی و دورافتادگی را قوی تر میکنند ...

/ 3 نظر / 26 بازدید
زهرا

انشاالله زودی جای خالی داداشت حداقل برات پر بشه. دلت دریایی تر از این کوثری من :*

اسما

:( این فیلما کجا بود کوثر؟ :(( بدم میاد از این که یادآوری گذشته های نه چندان دور هم برا ما فقط دل تنگیه و دلتنگی و دلتنگی :( به قول تو آدم نمی دونه کدومش رو بهانه کنه و غصه بخوره! نمی دونم واقعا....بدترین اتفاق اینه که به دلتنگی عادت کردیم! عادت بدیه:(