من کتک خور!!

میگوید در پیاده رو مادری را دیده که به بچه اش گوشزد میکرد که همیشه از خودش دفاع کند و اگر کسی او را زد او هم بزند .

بچگی خودم و کتک هایی که از همسن و سالهایم خوردم یکباره مثل فیلم از جلوی چشمانم عبور کردند !

+کلاس اول که بودم موهایم را از زیر مقنعه چتری روی پیشانی ام میریختم . یک مانتو هم داشتم که دامنش پفی بود و پشتش یک پاپیون نسبتا بزرگ داشت . قدم هم نسبت به همکلاسی هایم کوتاه تر بود . برای همین روز اول مدرسه من را اول صف گذاشتند . ولی ... یکی از همین بچه ها که یاد گرفته بود از حق خودش دفاع کند جلوی من سبز شد . فقط مشکلش این بود چون کوچک بود هنوز نمی دانست « حق » دقیقا چیست . فقط احساس کرد که چون اول صف نیست حقش خورده شده . پس دستش را بلند کرد و چنان بیخ گوشم خواباند که داغیش روی صورتم ماند و بهتم زد ... بغض سنگینی روی گلویم نشست و فقط نگاه کردم . یاد نگرفته بودم باید چه بگویم و چکار کنم پس سرم را آرام انداختم پایین و آخر صف ایستادم . با اینکه بغض خفه ام میکرد گریه نکردم فقط احساس کردم شدیدا تنهام و چقدر دلم بغل مامانم را میخواهد .

+تابستان همان سال بود که برای اولین بار همراه مامانم به عروسی میرفتم . مراسم به قسمت هیجان انگیزش رسیده بود . همان جایی که عروس و دوماد وارد میشوند و نقل و سکه روی سرشان میبارد و بچه ها میریزند وسط و با ذوق و شوق سکه ها را جمع میکنند . من هم کلی از این بازی قند در دلم آب شده بود و با مهارت خیلی زیاد سکه ها را تند تند از روی زمین جمع میکردم . فقط ایراد کارم این بود که فرز بودم و نسبت به بچه های دیگر کمی بیشتر جمع کرده بودم . همانطور که با افتخار سکه هایم را میشمردم ناگهان کتک جانانه ای بیخ گوشم زده شد و باز هم همان سوزش تا فرق سرم احساس شد . وقتی به خودم آمدم که دیدم دیگر هیچ سکه ای ندارم ! تنها کاری که از دستم برآمد این بود که پیش مامانم بروم و فقط حضورش را کنارم احساس کنم . بغض داشتم ! ولی جلوی گریه ام را گرفته بودم . نمیدانم شاید یاد گرفته بودم در جمع نباید گریه کرد . ولی آنقدر این بغض روی دلم سنگینی کرد که آخرش صورتم را پشت دستانم قایم کردم و سرم را روی پای مامانم گذاشتم و آرام جوری که صدای گریه ام در نیاید اشک های اضافی را بیرون ریختم .

.

.

.

این روزها مامان جان خیلی تکرار میکند که از حقم دفاع کنم ... زیاد برایم فرقی نمیکند آن روزها هم اینها را میگفت یا نه . خودم را خوب میشناسم ! میدانم اگر هم میگفت در من تاثیری نمیگذاشت . من از همان روزها یک جور عجیبی مثل بابایم بودم !! این شباهت را میپسندم ...

پ.ن: یکی از تفریحات من خواندن اس ام اس ها و چت های قدیمی ست . وقتی این کار را میکنم همه ی روزها برایم تداعی میشوند . گاهی وقتا چیزهایی برایم یاداوری میشوند که مدتها فراموششان کرده بودم . از بین همه ی این ها محبوبترینشان اس ام اس های مربوط به قول و قرارهاست و اولین چت هایم با کسانی که امروز از دوستان خوب منند . من عاشق این کارم و گاهی وقتها میتواند من را ساعتها درگیر خودش بکند ...

پ.ن: اصلا همه اش بهانه بود که بزنم به جاده و پاییز اینجا را عاشقانه تر لمس کنم . همه ی شاعرهای دنیا هم جمع شوند و بگویند پاییز غم دارد من باز هم با دیدن اینهمه رنگ مست میشوم !

 

 

 

/ 4 نظر / 24 بازدید
مهین

تو رو همیشه همونطوری که هستی دوست دارم همیشه خودت باش کوثرم... خوده خودت!

زهرا

شرایط تقریبا برابری رو تجربه کرده ایم... هجوم ناگهانی یادآوری اینکه از حقت دفاع کن...ناراحتم می کنه!ولی تو از حقت دفاع کن!

یاسمین

همیشه همه توصیه ها مفید نیستند.... خوبی های خودت به وقتش حقت را بهت خواهند داد بدون این که بخواهی به زور متوسل بشی....

ذهنی گرسنه

از من بت نصیجت نزار این متن دست شوهرت بیافته :دی