۱

میدانستم من آدم دل کندن از وبلاگ نیستم. از همان روزی متن خداحافظی را مینوشتم در دلم میگفتم ابله... این اطوارها چیست؟ تو که به همین راحتیا دلبستگیهایت را کنار نمیگذاری... تو که بالاخره برمیگردی...

و حالا بعد از سه سال سلام وبلاگستان مهربان. چقدر تغییر کردی... چقدر برایم نا آشنا هستی. احتمالا مدتی زمان ببرد با طراحی های جدیدت خو بگیرم. ولی خب همچنان متروکه ای و جز چندتا کامنت تبلیغانی تجاری چیزی در این سه سال به وبلاگم اضافه نشده. خوبی اش این است که اینجوری انگار اسپری فیکس کننده زده ای و در ۳ سال قبل متوقف شده ای و حالا میتوانی دوباره کلید پلی رو بزنی و ادامه بدهی.

با همه ی تغییراتی که داشته ای من هم تغییر کرده ام وبلاگ جان. روزی که تو را ترک کردم یک دختر تازه متاهل شده بودم و فکر میکردم مسئولیت های بزرگی خواهم داشت. اما واقعیتش این نبود. من آن زمان خیلی آزادتر و فارغ تر از امروزم بودم و فقط کلمه برای حرفهایم پیدا نمیکردم. هر چند که امروز هم کلماتم را گم میکنم ولی برای بازگشتم یک دلیل بزرگ دارم و آن هم پسر کوچکی ست که همین لحظه به روی پاهایم آرام خوابیده. جالب است بدانی که این پسر کوچک پسر من است!! باور کن... من هم بزرگ شده ام... دیگر همان دختر ۱۴ . ۱۵ ساله ی پر از سودا و آرزو های رنگی پنگی طور نیستم. من امروز یک مادرم. و همین است که تورا برای من خاص کرده. اینکه من با تو رشد کرده ام... بزرگ شده ام و حالا تو گنجینه ی منی. آمده ام که دوباره بنویسمت. هر وقت که توانستم. هر زمان که امکانش بود. بدون برنامه . ولی باشم. این بودن خودش انگیزه میدهد. پس مثل همیشه من را با آغوش بازت بپذیر...

/ 0 نظر / 94 بازدید