رستاک نوشت

بعد از ماه ها سکوت مطلق از اتاقم بیرون آمدم و درست وسط یک شلوغی و همهمه ی بزرگ قرار گرفتم . جایی که عصرهایش آنقدر سروصدا باشد که به زور صدای خودت را بشنوی . جایی که بشود به اندازه ی تعداد روزهایی که دلت دوست میخواست دوست ببینی !! صبح تا شب با مشتری ها سروکله بزنی و متقاعدشان کنی که بخرند . با بچه ها سر فروختن وسایل غرفه ات رقابت کنی و از طرفی دلت غنج برود وقتی ببینی آنطرفتر یکی چیزی را بسته بندی میکند تا تحویل مشتری بدهد !

جایی که کیف کنی از دیدن چشمان خسته ای که هنوز لبخند میزنند . از انتظاری که برای هر یک لیوان چای میکشیدی که بدستت برسد و گلویت را کمی خیس کند . از نهارهای یرالما یومورتای خوشمزه و کیک های خانگی بچه ها که از ضعف گرما و خستگی وسط ظهر نجاتمان میدادند . از آن کاشی های رنگی رنگی که زیر درخت آرزوها سرمان را گرم میکردند . از دفترچه ی نظراتی که لابه لایش میتوانستی نظرات آشنا ببینی گاهی !

جایی که بشود خنده را روی لب کسی دید که همه ی این بدوبدوها و تلاش ها برای دیدن همین لبخند شیرین بوده . جایی که نتیجه ی کارت را بتوانی قبل از تمام کردنش ببینی و دلت قرص شود .

یک هفته، شبها، با یک بدن کوفته و یک لبخند از روی رضایت چشمانم را بستم و صبح با همان لبخند بیدار شدم ! یک هفته ای که زود گذشت ... خیلی هم زود گذشت ! آنقدر که حالا میتوانم به بودن آن همه حس خوبی که داشتم شک کنم ...

پ.ن1: نمایشگاه امسال دومین تجربه ی من بود ... تجربه ای که خیلی با سال قبل متفاوتر و دلچسب تر بود . از اونجایی که بچه ها رو بیشتر میشناختم و کمتر نگران تموم شدن همه چیز بودم . ساده ترش رو بگم میشه اینکه من این یک هفته ام رو خیلی دوست داشتم . خیلی !!

پ.ن2: باز هم مثل سال قبل یادگاری های قشنگی برام موند ... یه کارت پستال ... یه لیوان آبی سفالی ... یه گل فلفل ... و کلی عکس دوست داشتنی!!

پ.ن3: من همیشه از آشنایی های جدید لذت میبرم!! مخصوصا اگر بعدا حس اون شخص رو نسبت به این آشنایی به صورت نوشته بخونم . این میتونه قشنگ ترین دقایق زندگی من باشه حتی !!

/ 7 نظر / 29 بازدید
لیلا حسین نیا

من از آشنایی با اون چهره ی آرام کوثر مولانا احساس بسیار خوبی دارم بسیااااارر ( این هم به صورت نوشته!)[قلب]

روشن

سلام گلم.وارد نمایشگاه که شدم درست روبروی در پشت میز ایستاده بودی.با مانتویی که منو یاد خاطراتم میانداخت.با قیافه ای آرام و موقر که خیلی وقت بود تو کسی سراغ نداشتم...از همون اول که دیدمت یه حسی بهم گفت این شاید کوثر باشه.وقتی اومدیم سر میز تو و من ازت درمورد اون کفش کوچولوها پرسیدم که برای چی هستن تو جواب سوال ترکی منو به فارسی دادی...گفتی سنجاق هست و یه بسته دیگه نشونمون دادی که توش یه تابه سیاه بود با یه نیمرو..گفتی برای بچه هاست که کنار هم بچینن!! وارد غرفه ی عکاسی که شدم...حالم بد شد.با دیدن عکسها بغض کردم.چند بار وسایل رو دیدم و چند بار اومدم سمت گلها که مثل پارسال کاکتوسی به یاد گار داشته باشم که با هر برگ تازه ش امید تو دلم بدرخشه برای شفای یه فرشته!! اینبار یه گلدون برام به یادگار موند...با دو گل داخلش نمیدونم حکمتش چی بوداما همین که دوتا گل تو یه گلدون بود برام جالب بود...فلفل و گل بنفشی که هیچ کس اسمش رو نمیدونه اما فوق العاده زیباست! گلهارو تو گلدونای جدا گذاشتم...هردوشون الان پشت پنجره ن!!کنار کاکتوس پارسالی که پیش این دوتا برای خودش پیشکسوت محسوب میشه! وعکس دختری با لباس محلی که با لبخندی که ب

روشن

وعکس دختری با لباس محلی که با لبخندی که به چهره ش داره آرومم میکنه! چند باری از کنارت رد شدم و هر بار خواستم بیام ازت بپرسم تو کوثر خودمونی؟نمیدونم چی مانع شد...شاید حال بدم و بغضی که داشتم...و قیافه ای که آخرش بهار گفت تو رو خدا آروم باش! خدا قوت عزیز دلم...عالی بود نمایشگاه.انشا الله سال بعد میام ازت میپرسم کوثر خودتی؟! قیافه ی معصوم و آرومت رو هیچ وقتیادم نمیره![لبخند]

مائده

نگو ماه ها سکوت مطلق... نمیشود.باورنمیکنم

فاطمه

سلام من خیلی سعی کردم بیام نمایشگاه اما اونقدر کار ریخته بود سرم که یهو به خودم اومدم دیدم تموم شد و رفت :( کوثر خیلی دوست دارم تو نمایشگاه سال بعد شرکت کنم، یه هنرایی دارم، خوشحال می شم وقتش که شد خبرم کنی :)

خفته

اصن باورم نمیشه که یک سال به این سرعت گذشت...