لذت نوه بودن

هیچ چیزی بیشتر از دیدن پیر شدن پدر بزرگم نمیتواند من را غمگین کند . پدر بزرگی که این روزها حوصله ی من را هم ندارد شاید . منی که قطعا نوه ی محبوبش نیستم .

من کم حرف ترین و کم افتخار آفرین ترین نوه ی پدر بزرگم هستم .  ولی خب ! میتوانم شرط ببندم که هیچ کدام از نوه هایش نمیتوانند انقدر که من دوستش دارم دوستش بدارند .

راستش برای کسی که از بین پدر بزرگ و مادر بزرگهایش فقط همین یکی برایش باقی مانده طبیعی ست که تمام سهم دوست داشتنش را خرج او بکند و برای قصه ها و شوخی هایش بمیرد حتی ! اگر کمتر خجالت میکشیدم دوست داشتم هر روز چندین بار ازش درخواست کنم که از نامه های عاشقانه اش برای مادربزرگ برایم بگوید . حداقل میدانم که بغیر از سیاست این موضوع مورد علاقه اش برای صحبت کردن است . و من میتوانم خوب گوش کنم و محو یک داستان عاشقانه ی قدیمی و دوست داشتنی بشوم بدون اینکه نیازی به حرف زدنم باشد . کاری که برایم سخت است این روزها ...

 

/ 9 نظر / 24 بازدید
محسن

سلام. نوه بدون افتخارآفرینی هم عزیز است. با مطلبی در مورد اعجاز قرآن، به روز هستم و دوست دارم نظر شما رو در موردش بدونم.

بهار

خيلي دوست داشتني بود نوشتت، مثل خودت كوثر جونم [قلب]

حسام

میمیره! و تو تراژدی اش را می نویسی .. :) ایشالا که به زودیا فوت نکنه.. حالش خوب باشه .. ولی بلاخره میمیره .. میمیرمیم .. میمیرن!

sama

cheqad pir shodaneshoon adamo ghosedar mikone makhsusan vaqti mioftan tu bimarestan:((((

رها

شاید افتخارآفرینش نباشی ولی میتونی دوست داشتنی ترینش باشی

فرزاد

شما که مرحوم حاج بیوک صادق مجد رو نمی شناختی که. مردی بود واسه خودش. بزرگ بازار تبریز. یه محله جلوش کمر خم می کرد. ابهتی داشت. از بین چهل تا نوه من بودم عزیز دردونه. چه روزهایی داشتیم با هم. خدا بیامرزدش. همه چی یادم داد. از کار با چرتکه و حساب و کتاب بازار تا آداب معاشرت و محبوبیت و آقا بودن و لوطی گری و مرد بودن... وقتی مرد صدای گریه من از همه بلند تر بود. اشک های من تبریز پر کرد... . . شما که آزاده موسوی طباطبایی رو نمی شناسی که. خانوم یه محله اس. زن مرحوم بیوک آقا. چند سال دیگه میشه 90 سالش. یه محله ازش حساب می بره. خدا می دونه چقدر برای جوون های محله رفته خواستگاری. چقدر جهیزیه خریده براشون. چقدر فرش و پول وقف مسجد محله کرده. خدا می دونه. عاشق این زنم. چقدر دوسم داره. چقدر دوستش دارم... خدا این مادر بزرگو برای منو و این همه بچه اش و این همه نوه اش نگه داره... . . آن یکی مادربزگم هنوز در قید حیاته. اونم دوست دارم. ولی نه به اندازه آزاده خانوم. آن یکی پدربزرگم را ندیده ام. از مردان نیک تبریز بود. خدا رحمتش کنه. خدا پدر بزرگ تو رو هم حفظ کنه... ببخش این همه نوشتم اینجا. شرمنده...

يه قطره بارون

چه پست فوق العاده اي نوشتي كوثر عزيز . نمي دوني چقدر دلم براي پدربزرگم تنگ شده . من وقتي بود خيلي براش وقت نمي ذاشتم . اما حالا كه نيست واقعا نبودنش رو حس ميكنم . واقعا حس مي كنم . اون يكي پدربزرگم رو هم دوست داشتم اما چون از بچگي ازش دور بودم (اون ها شهرستان بودندو من دير به دير مي ديدمشون) خيلي بهش وابسته نبودم . اما خونه اين پدربزگم همين نزديك ها بود . اين اواخر كه بود سرم مشغول درس و دانشگاه و جووني بودم و كمتر سراغشون ميرفتم .گاهي بهشون سر ميزدم و ازم گله مي كرد كه چرا دير به دير ميرم خونشون مي گفتم : آقا جون درس دارم دانشگاه دارم و او سكوت مي كرد . حالا افسوس نبودنش رو ميخورم . [گل]

چند حرف معطر

من فقط یه مادربزرگ دارم که اون هم آلزایمر داره و نوه های محبوبش اطرافشو گرفتن،کمبود منو حس نمی کنه :)...پدربزرگ و مادربزرگ دلخواهمو نداشتم

فاني

قديمي ها همه عاشقانه هايشان را نمي گويند ...