ورق میزنم ...

صندوق دار: دو هفته است نیومدی!!

من: خونه بودم ...

صندوق دار : حسن آقا؟! چلچراغ اومده؟

حسن آقا: نه !

من: یکی از شماره قبل مونده ! همینو برمیدارم ...

باران گرفته...

چلچراغ خیس شده را روی میز کتابخانه میگذارم . ترانه علیدوستی مثلا 40 ساله زول زده به من !

ورق میزنم ...

/ با کمک تو میتونم / خانم صندوق دار یک پیترپن است . حتما کلاهش را در کشوی کمدش قایم کرده !

ورق میزنم ...

/ نیلوفرانه / بچه های مو طلایی ورزقان و لبخندشان برای عکاس می آید جلو چشمم ... حوصله نمیکنم بخوانم !!

ورق میزنم ...

/ محرمانه / راستی چرا امروز محمد کتابخانه نیست ؟ این پسره چرا انقدر بیرون را نگاه میکند؟

ورق میزنم ...

/ همچون در یک آینه /

آرمیتا: درس میخونی؟

من: نه مجله ست ...

سارا موهایش را قرمز کرده ... فکر میکنم اگر موهای من قرمز بود الان با آستین بلوزم که از زیر کاپشن بیرون زده ست میشد .

ورق میزنم ...

/ حرکت به سمت پوپولیسم / محمد آمد ! من سلام دادن به محمد را دوست دارم . وقتی سلام میکند میخندد . یک لبخند به بزرگی دیده شدن دندانها و باریک شدن چشمهایش ...

ورق میزنم ...

/ من و تئاتر / یک عکس از هری هالر ! چند سال پیش وقتی از نوشتنم تعریف میکرد ذوق زده میشدم . حالا خیلی وقت است نه من خوب مینویسم نه اون تعریفی میکند .

ورق میزنم ...

/ آشتی ، آشتی ، آشتی ، با هم بریم تو کشتی /

ریحانه : برگه ی پورپوزالتو تحویل دادی ؟

محمد : نه

ریحانه با تعجب : نه ؟!

یادم می افتد ... امروز قرار بود برگه ی پورپوزالم را تحویل بدهم . برای پروژه ای که نمیدانم چیست !

ورق میزنم ...

/ برگها گریه کنان ریختند / وقتی رسیدم که صحبتشان تمام شده بود . کلاسشان کنار هم بود . پسر قیافه ای شبیه کسی بود که چند دقیقه قبل حرف مهمی زده باشد . از آن حرفها که نمیشود راحت به زبان آورد . خداحافظی که کردند لبخند دختر را دیدم وقتی آرام پشتش را کرد و داخل کلاس رفت ...

ورق میزنم ...

/ قصه های آقای ساده / مریم کنارم نشسته ... از آدمهایی ست که خیلی فکر میکنند . فکر میکنم اگر مریم عینکی نبود و هیچ وقت یک دفتر جلویش نمیگذاشت و با خودکار نمی نوشت اصلا مریم نمیشد !

صفحه های مجله تمام شد . هنوز باران می آید . چتر نداریم . مجله را محکم بغل میکنم تا از این بیشتر خیس نشود ... خیس میشویم ... از مقنعه ام آب میچکد ! ... بلند بلند میخندیم ...

پ.ن : کاش میشد بعضی روزها را فقط ورق زد ... 

/ 10 نظر / 5 بازدید
مریم

عااالی

mahin

لحظه لحظه ی ای روز رو با تو ورق زدم.... تویه دنیایی کوثرم!

مکتوب نویس

چلچراغ برام یادآور روزای خوبیه...روزایی که دغدم فقط دکه روزنامه فروشی توی فلکه بود و شنبه ی خوب شنبه چلچراغ...البته که ما پنج شنبه میخریدیم!!!

blackeyes

آره راس میگی وبلاگتو دوس دارم یا علی [لبخند]

فرزاد

چلچراغ خوندن از برادرم به من ارث رسیده مثل خیلی کارهای دیگه که که از برادرم یاد گرفتم. چلچراغ دوس داشتنییه برام! مخصوصا آقای ساده و مخصوصا اردشیر رستمی جان!!

فاني

ياد گرفته ام كه روزها خودشان ورق مي خورند ... عجله نكن ...

پگاه

کاش میشد بعضی روزها را فقط ورق زد ...[گل]

اسما

اگه قرار باشه تا الان یه پست برتر انتخاب کنم از وبلاگت،این پست رو انتخاب می کنم کوثر.... عالی بود...خیلی خیلی خیلی زیاد دوسش داشتم:)