خانه ای با طعم گیلاس

بعضی ساختمانهای تازه را نمیشناسم . آدمهایی که داخل کوچه رفت و آمد میکنند را هم همینطور . نمیدانم این کوچه چقدر وقت داشته که اینهمه تغییر کند . تا دم در خانه ای که رد پای تمام کودکی و نوجوانی ام را در خودش محافظت میکند میروم و دلم ریش میشود از دیدن پارچه های سیاهی که به دیوارش زده اند . عکس اعلامیه را نگاه میکنم . جزئیات چهره اش برایم تداعی میشود و قلبم تند میزند . حیاط همان حیاط است ... با این تفاوت که بعضی درخت هایش را نمیشناسم و اینکه بید مجنون همسایه بغلی بزرگتر شده و بخش بیشتری از دیوار حیاطمان را پوشانده . پارکینگ هم همان پارکینگ است ... با صندلی های پلاستیکی قرمزی که زمانی بابا از محل کارش آورده بود و تابستان ها دلم که میگرفت یکی از آنها را میگذاشتم روبروی درخت گیلاس و تا تاریک شدن کامل هوا و شنیدن صدای اذان همانجا کز میکردم و برای خودم مینوشتم .. درخت گیلاسمان همین روزها بود که کم کم جوانه هایش باز میشدند و شکوفه میزد و تبدیل به زیباترین درخت محله مان میشد . هنوز هم وقتی باغچه را نگاه میکنم جای خالی اش را میبینم . کنار حوض کوچکی که زمستان ها آب در آن یخ میزد و تابستان ها از شیلنگش  آب میخوردیم و بیشتر از آب مزه ی خاک را حس میکردیم . آخ که تابستانها چقدر آب پاشی حیاط و بلند شدن بوی نم لذت داشت . من با آن حیاط کوچک و خیلی معمولی سالها زندگی کرده بودم . تا وقتی همه بچه بودیم حیاطمان بزرگترین تفریحگاهمان بود ... بزرگتر که شدیم دیگر فقط من بودم که حیاط برایم هنوز بزرگترین تفریحگاه بود . نه فقط تفریحگاه که سنگ صبورم هم بود ! اینکه این روزها همان حیاط ساده را ندارم کلافه ام میکند .

پله ها را بالا میرویم ... هنوز برای رسیدن به طبقه ی چهارم ، آنهم دوان دوان ، نفس دارم . ولی چه خوب که 3 طبقه بیشتر بالا نمیرویم . میدانم اگر بالاتر بروم بغض امانم نمیدهد . داخل میرویم ... آرام فاتحه ای زیر لب زمزمه میکنم و دوباره سعی میکنم جزئیات چهره اش را بیاد بیاورم . اما هرچه تلاش میکنم تنها چیزی که خیلی خوب میتوانم بیاد بیاورم صدایش است ... همین چند روز قبل بود که از رادیو صدای بم و خاصش را شنیدم و فکر کنم آخرین بار بود که یادش افتاده بودم ...

پ.ن 1 : نمیدانم چرا نگرانی امانم نمیدهد ... حتی حال و روز خوابهایم را هم بهم میزند . اینجا کسی هست برای آرامش من دعا کند ؟

پ.ن 2 : اتوبوس نوشت 14

 

/ 6 نظر / 31 بازدید
زهرا

سال 89 بود فکر کنم که بابات یه عکس گذاشته بود از درخت گیلاس حیاط.همونه؟

فرزاد

من اما حواسم به کوچه مان هست. شاید دلیلش این باشد که « بن بست ایرانشهر » خانه های کمتری دارد. 14 خانه! همه شان را می شناسم. یعنی همه همدیگر را می شناسند. مثلا من می دانم جناب سرهنگ که مرد بچه هایش چه کار کردند. یا حال خانم مهر آذر را زود زود می پرسم. یا مثلا آقا و خانم حبیبی می دانند که من عاشق دختر خانه روبرویشان شده بودم. خانه ای که گل سرسبد کوچه ماست. ایرانشهر را دوست دارم. خانه ها را که همشان حیاط های بزرگی دارند را دوست دارم. ادم هایش را دوست دارم. آن دختر را دوست داشتم و دوست دارم. راستش همه کوچه هم مرا دوست دارند :)

نبضگير

ياد ش گرامي و روحش شاد باد 16 سال خاطره در يك حياط با همسايگانش..... چه زود گذشت....

زهرا ت

سلام دکتر جان،شما کجا اینجا کجا؟