تیتراژ پایان

1 . به کاغذ آ . چهاری نگاه میکنم که بالایش با خط خوشی نوشته : گواهینامه موقت پایان تحصیلات

گوشه ی سمت چپ هم بدترین عکس پرسنلی ای که در عمرم گرفته بودم نصب شده . یادم می آید این عکس را دقیقا 2 سال و 4 ماه قبل گرفته بودم . در گیر و دار روزهایی که برای 2 سال زندگی دانشجویی در جایی که 15 ساعت با محل سکونت فعلی ام فاصله داشت آماده می شدم . درست وسط آن همه گرفتاری نشستم روی صندلی عکاسخانه و با چشمان نیمه باز و مقنعه ی کج و کوله و با نگاهی سرد و بدون لبخند به دوربین خیره شدم و فلاش زده شد . آن روز اصلا قیافه ام برایم اهمیت نداشت . ولی خب ! این عکس 2 سال عکس کارت دانشجویی ام شد و حالا هم به روی مدرک کارشناسی ام نصب شده !

اصلا نه این عکس مهم است نه این کاغذ پاره که مثلا قرار است خیلی باارزش باشد ! دارم به این 2 سال که آخرش ختم شد به همین کاغذ پاره فکر میکنم . به کوثر 2 سال قبل که تمام روزهای پیش رو برایش تبدیل شده بودند به یک علامت سوال بزرگ و هزار تا علامت تعجب کنارش ! به اینکه حالا چقدر متفاوتند این دو آدم داخل عکس پرسنلی و کسی که حالا دارد مدرکش را نگاه میکند و اینها را مینویسد .

2 . درست شبیه تمام خوابهایی بود که در این مدت بارها و بارها دیده بودم . فقط فرقش این بود که نیمه کاره نماند . برخلاف همیشه که با کوچکترین صدا از خواب می پریدم و همه چیز نصفه نیمه می ماند این بار کاملا به طور رسمی پایان یافت . حتی می شد برایش یک تیتراژ پایان خوب و بلند بالا ساخت ...

3 . امروز وبلاگم وارد نهمین سال کاری اش می شود . در طول این 8 سال گاهی بالای 100 تا کامنت داشتم . حتی یکبار هم به عنوان 100 بانوی برتر وبلاگ نویس انتخاب شدم . اما حالا که فکر میکنم می بینم کسانی که به من رای داده بودند حتما یک تخته شان کم بود ! من اگر وبلاگ نویس برتر بودم حتما حالا برای خودم برو بیایی داشتم ! نه اینکه گوشی به دست در جاده و این مسیر های پرت و برهوت بنشینم و برای چندتا مخاطب محدود از تیتراژ پایان تمام روزهای عجیب زندگی مجردی و دور از خانه ام بنویسم !

به هر حال امروز شروع نهمین سال فعالیت « شاید کمی بهتر » است . عنوانی که هیچوقت تغییر نکرد ...

4 . غروب 19 خرداد 1392 - محمودآباد


5 . اتوبوس نوشت5

/ 15 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشید ب

عکسای پرسنلی هیچ موقع خوب درنمیان... هیچ موقع.. شاید چون سعی می کنیم موقع گرفتن، خودمون نباشیم. پرسنلی باشیم... مبارکه تولد اینجا و فارغ‌التحصیلی. ایشالا مدرک بالاتر

duman

بي تعارف ميگم شايد كمي بهتر يكي از مكان هاي مجازي است كه هر وقت اومدم لذت برده ام!

اسما

چقدر اين روزا...بهتر بگم اين شبا به بودن ت نياز دارم.به درد دل كردن باهات و اين كه با همون آرامش هميشگي گوش كني به حرفام و بعد آرومم كني و از اين همه آشفتگي درَم بياري.... دلم حرف زدن مي خواد تا تخليه شم ولي آدم ش نيست.هر كي م باشه نمي تونه جاي بودن تو رو بگيره.هيشكي مثل تو نمي تونه سنگ صبور باشه.هيشكي مثل تو نيست كه بشه همه چي رو بهش گفت.بي نگراني،بي دغدغه،بي حساب و كتاب كردن.... نمي دونم چرا حس كردم حال و هواي پستت دپرسانه بود.شايد به خاطر حال خودم بود.نمي دونم.... راستي مباركه مدرك ت:) و اين كه خوابي كه ديدي جزو همونايي نبود كه تعريف كرده بودي؟:|

شیوا

پرده ای می گذرد، پرده ای می آید: می رود نقش پی نقش دگر، رنگ می لغزد بر رنگ. ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ: دنگ … دنگ… دنگ... شاید این شعر سهراب بهترین تفسیر این متنی باشه که به خوبی به تصویر کشیده شده... تولد وبلاگ و گرفتن مدرکت مبارک.

یه قطره بارون

مدرکمو دو سال پیش گرفتم . مبارکت باشه . هم نه سالگی وبت و هم مدرک پایان دوره کارشناسی . [گل][گل]

رها

کوثر یه لحظه اون پستت اومد تو ذهنم که تو جامدادیت این شماره صندلی کنکور یا یه چیزی تو این مایه ها بود و از اینکه یه عالمه کنکور دادی و قبول نشدی نوشته بودی!!! فک کنم تابستون قبل از همین دو سالت بود! چقدر زود گذشتا!!

رها

تبریک میگم هم وبلاگتو هم مدرکتو. واقعا فک کنم یکی از بهترین وبلاگ نویسایی

منا فلاحتی

چقدغروبش غمباره :( واقعا که دوسال عمرخیلی زیادی بود. دوسال فراموش نشدنی برای من تبریک کوثرعزیزم من که ازتنبلی هنوز موفق نشدم برم بگیرمش