دلم کمی ماندن میخواهد ...

1 . بندی که مشخصاتش روی آن نوشته شده بود و زمان تولد به پایش بسته بودند را نشانم میدهد به عنوان تنها یادگاری که از دخترش دارد ... یادم افتاد به خودم قول داده بودم پیدایش کنم . میخواستم کمر همت ببندم و گمشده ای را بعد 30 سال پیدا کنم ! ولی ترسیدم . نمیدانم از چه کسی و چرا ! دلم قرص نبود به اینکه همه چیز بعدش خوب شود ...

2 . بعد از 3 سال قصد وطن کرده و از من میپرسد چه چیزی دوست دارم که برایم بیاورد . با بی حوصلگی میگویم شکلات ! میگوید اینطور که نمیشود . یک چیزی بگو که لازمش داشته باشی . یادم می افتد چیزی هست که نیاز دارم و مدتهاست که ندارمش ! خواستم بگویم دلم کمی ماندن میخواهد ... داری برایم سوغات بیاوری ؟!

3 . برایم خانوم شرلی آورده اند ... یک خانوم شرلی دوست داشتنی !

4. حدود 6 سال قبل برای اولین بار روی بوم نقاشی کشیدم ... بعد از چند سال ماندن در انبار با دیدنش خجالت زده شدم و به خانه آوردم تا در اولین فرصت رویش یک چیز دیگر بکشم و برای همیشه این شاهکار را از بین ببرم . اما بابا آنرا نا غافل برداشت و در محل کارش نصب کرد و در معرض انظار عمومی قرار داد . منی که هیچوقت حتی در خانه ی خودمان اثری از خودم را به دیوار نصب نکرده بودم حالا بدترین و زشت ترین کارم روی دیوار محل کار بابا نصب بود و هر روز بابا فیدبک های مردم را به من ابلاغ میکرد که چقدر مورد استقبال عموم قرار گرفته !! چند روز قبل که به خانه آمدم دیدم بابا تابلو را برگردانده . خوشحال از اینکه دیگر قصد نصبش را ندارد پرسیدم که بالاخره این شاهکار را به صاحبش برگرداندی ؟ که گفت : در پس زمینه اش با مداد طرحی کشیدم که نقاشی ات را تکمیل کنی و دوباره به محل قبلی اش برگردانم ! 

5 . احتمالا الان باید خیلی خوشحال باشم ... اما چرا نیستم ؟! یک جای کار میلنگد ...

6 . اتوبوس نوشت 17

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
آجیده

سلام از کارهای دستی من در وبلاگم دیدن کنید و نظرتان را بگویید. سلیقه تان را در وبلاگتان پسندیدم و نظرتان برایم مهم است. متشکرم

فکر نمی کنی در بند 1 نوشته ات باید می نوشتی "تنها یادگاری که از مادرش دارد نه دخترش"؟