قایم شو کوچولو ...


روی صندلی نشسته بودم و پاهایم به زمین نمیرسید و اینطوری بهتر هم بود.چون میتوانستم با تمام توانم پاهایم را جلو عقب ببرم و این خیلی بهتر تر بود از شلوغی ای که آدم بزرگها راه انداخته بودن.آن هم به بهانه ی تولدی برای یک دختر بچه. نمیدانم چرا برای تولد بچه ها آدم بزرگها می آیند.آنها خیلی حرف میزنند.آدم سر درد میگیرد.تازه مدام باید با ادب بنشینی و خودت را از نگاه های مثلا محبت آمیز و لپ کشیدن های بی جهتشان قایم کنی.
آهنگ نسترن ای عشق من با صدای بلند پخش میشد و دختر ناهید خانوم میرقصید. هم سن و سال من بود . کفش پاشنه بلند پایش کرده بود و در حالی که با آهنگ لبانش را تکان میداد با حالت فجیعی میرقصید . کمی آنطرفتر دختر شهناز خانوم که از قضا او هم هم سن و سال من بود در حالی که موهای بلندش را تاب میداد و از دو طرف شقیقه اش چنان محکم کشیده بودتشان که چشمانش کشیده تر از همیشه بنظر می آمد داشت با لبخند و عشوه قر میداد.
من اما روی صندلی در حالی که پاهایم را تاب میدادم حوصله ام از این سر و صدا سر رفته بود. معنی اینهمه ادا و اطوار را موقع رقصیدن نمیفهمیدم. و اینهمه هیجان آدم بزرگها و دست زدن هایشان برای رقصیدن دیگران را. به خودم که آمدم دیدم شهلا خانوم و بغل دستی اش به من نگاه میکنند و از خنده ریسه میروند . شاید قیافه ام خنده دار شده بود . شاید دهانم از تعجب باز مانده بود . نمیدانم. هرچه بود خجالت کشیدم. برای همین دیگر پاهایم را تاب ندادم . بقیه ی مهمانی را تا توانستم برای ادا و اطوارهایی که ازشان سر در نمی آوردم بلند دست زدم !

 

 


+تو اتوبوس نشسته ام و آهنگ نسترن ای عشق من در گوشم پخش میشود. یاد همان روز و همان احساس خجالت  افتادم. خنده دار است . ولی هنوز از این شلوغی ها کلافه میشوم و هنوز رقصیدن به این شکل برایم مسخره ست . ترجیح میدادم در مهمانی ها باز هم پایم به زمین نمیرسید و با تمام توان تاب میدادمشان ... بدون توجه به نگاه های تمسخر آمیز و خنده های دیگران قر دادن های مسخره ی آدمها را نگاه میکردم و از تعجب دهانم باز می ماند .
ولی نمیشود ... من بزرگ شده ام . ازدواج کرده ام . پس باید ادای آدم بزرگها را در بیاورم . پاهایم را روی هم بندازم . در مهمانی ها کفش پاشنه بلند بپوشم . برای کسانی که میرقصند یک لبخند ملایم روی صورتم داشته باشم و آرام دست بزنم ... و دیگران نفهمند که در من دختر بچه ایست که پاهایش را تاب میدهد و حوصله اش ازینجا سر رفته...

/ 2 نظر / 18 بازدید
نسرین

بازم پاهاتو تاب بده تا همیشه سرزنده بمونی. تاب ندادن پاها و وارد شدن به دنیای آدم بزرگا، غم انگیزه.