...

1. تنها چیزی که میدیدم 2 تا ماشین بود که با سرعت به سمتم نزدیک میشدند و من وسط خیابان گیر کرده بودم . مغزم قفل کرده بود ! تنها کاری که از دستم بر می آمد این بود که چشمانم را ببندم و دیگر برایم مهم نباشد که قرار است از اصابت 2 تا ماشین چه بر سرم بیاید ...

کاش در جا بمیرم ! اینطوری دردش کمتر است . شاید بدنم چندین متر جلوتر پرت شود و به یک ماشین دیگر برخورد کند . و بعد از آن هم یکی دیگر من را زیر میکند و ...

احتمالا قیافه ام حسابی بهم بریزد ! خب اینم اشکالی ندارد . کلی کارت شناسایی در کیفم دارم ! اینجا دقیقا رو به روی « ایران مارکت » است . پس حتما خانوم صندوق دار مرا میشناسد . بعد دو سال دیگر در این شهر غریبه نیستم !

2. دختر بچه : مامان ... یه دست کشایی اومده که فقط کف دست رو می پوشونه ! سر انگشتا بیرون میمونه . این 4 تا انگشت با همن . این یکی تنهاست

چند دقیقه بعد ...

دختر بچه : وای دستام یخ کرد ...

3. دریا در همچین ساعتی معرکه است . می شود شاهد بازی چند رنگ بروی سطح آب بود . فکر میکنم دوربینم را در دستم گرفته ام . بعد شروع میکنم همه ی کادر های ناب را در می آورم . کوه های برفی ، دریای رنگی ، ابرهای شگفت انگیز ، رد عبور قایق بروی سطح آب ، مرد ماهی گیر ، دستهای قفل شده ی دختر و پسر ...

کلی عکس میگیرم . آن هم عکسهای ادیت شده !


ادامه ی 1 . چشمانم هنوز بسته است ...

بادی با سرعت از جلو و پشتم عبور میکند .

چشمانم را باز میکنم ... زنده ام ! فقط کمی قلبم تند میزند ! و پاهایم ...

پاهایم میلرزند ... دلم میخواهد بشینم ...

فکر کنم ترسیده ام !!

از مرگ ...

شاید!

پ.ن: عکسو با گوشیم گرفتم ... هنوز دوربین ندارم !

/ 15 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نبضگیر

این خواب بود خانومی؟ که تعریف کردی؟... چه کابوسی بود. شب چی خورده بودی؟

عاطفه (اندر احوالات گرافیکی ما)

واسه منم پیش اومده.....توی اون لحظه که شاید کمتر از دقیقه باشه هزار جور فکر به سر ادم میاد ....حتی تا چند سال بعدش رو هم توی اون چند ثانیه میشه تصور کرد و از ذهن گذروند

فرزاد

اون همه پول دادی دوربین خریدی بعد باهاش عکس نمی گیری؟! آخه چرا!!! خب وقتی عکس نمی گیری این دوربینتو به یک جوان نیازمند تو تبریز که با دوربین خودش اختلاف سلیقه و عقیده(!! )پیدا کرده بده تا اون استفاده کنه!! این جوری اجر معنوی هم داره!!! :))

مائده

خوب میعکاسی! دختر بچه: گه خوردم مامان

parnian

1. شگفت انگیزه که آدم تو چنین لحظه هایی چقدر میتونه فکر کنه. سلامتیِ شما هم اتفاق مبارکی ست[لبخند] 2. این یکی تنهاست... یه دستکش بگیریم که همه شون با هم باشن خب. 3. چه لذّت تصویری ای رو تجربه کنیم ما! وقتی دوربین به دست اهلش برسه.

يه قطره بارون

من اينجور وقتا به خودم ميگم قطعا اون دنيا جاي بهتريه . [ناراحت]

duman

عكست فوق العادس!

رها

نمیدونم درسته یا نه . ولی احساس میکنم گنگ شده پستات تازگیا

رها

چه عکس قشنگی شده. به اون دوتا آدمای اون جلو حسودیم میشه . دوس داشتم اونجا بودم الان + خوشحالم هیچ اتفاقی برات نیفتاد [گل]

عطیه

ی بار ی ماشین اونقد مستقیم ب سمتم اومد ک فقط تونستم بگم : ب درک !