باید خودم را بغل کنم ...

دیشب برای بار نمیدانم چندم خواب دیدم آمده ... و مثل همیشه در خواب با خودم تکرار کردم اینبار دیگر خواب نمیبینم ! نمیتواند واقعی تر از این باشد !! او اینجاست ...

حتی اگر برای خودم روزی چندبار تکرار کنم از دستش دلخورم حقیقت حسی که به او دارم در خوابهایم خودش را نشان میدهد که چقدر دوستش دارم و دلتننگم ! اینکه لزوم بودنش همیشگیست و او متوجه نیست .

وقتی هر روز برای نبودن افرادی که باید در این لحظات کنارت باشند بغض کنی یعنی حجم دلتنگی ات به مرز خطر رسیده . نمیدانم چرا تا چند روز قبل متوجه نشده بودم که تنها تر از حد معقول و طبییعی یک آدم هستم ! اینکه نباید در روزهایی که چیزی به یک اتفاق بزرگ در زندگی ام نمانده انقدر دور و برم خالی باشد و به تنهایی خودم را برایش آماده کنم ! انگار مدتها بود خودم را زده بودم به کوچه ی علی چپ ... و کسی نبود که این را به من یادآوری کند !

گاهی آدم نیاز دارد برای خودش دل بسوزاند و خودش را بغل کند و آرام کند ... چند روزیست همینکار را میکنم . مسیر کوچه ی علی چپ را به خودم یادآوری میکنم و مراقبم تا حس خوب این روزهایم را از دست ندهم . حسی که تکرار نشدنیست و فقط یکبار اتفاق می افتد ! به خودم یادآوری میکنم وجود کسی را که همه ی این نبودنها را جبران میکند . کسی که کافیست اسمش را تکرار کنم تا یادم بیندازد خدا چقدر دوستم دارد !!

پ.ن1 :‌ شاید هیچوقت انقدر خوشحال نبودم ... حجم این حس خوب بقدری زیاد است که هیچ چیزی نمیتواند به آن صدمه بزند !! حتی دلتنگی !!

پ.ن2 : اتوبوس نوشت 15

/ 3 نظر / 10 بازدید
sama

che etefaqe bozorgiiiii?!!

:)

پیشگو

اتفاق بزرگ را می فهمم ولی دلتنگی؟؟؟؟؟