تراوشات ذهنی یک مسافر!!

اصلا حوصله ی مرتب کردن این پست را ندارم ... همینجوری پراکنده بخوانید لطفا !

 

1- اول میروم سراغ گلم . سپرده بودمش به دختر صاحبخانه که تا وقتی برگردم ازش مراقبت کند ! امیدوارم پشت گوش ننداخته باشد . الان باید حسابی قد کشیده باشد !

2- یادم باشد یکی دوتا از کتابهایی که این فیس بوک لعنتی فرصت خواندش را ازم گرفته بود ببرم . آنجا به اندازه ی خواندن همه ی کتابهایم وقت آزاد دارم . خسته شده ام از این زندگی مجازی و مسخره ! از اینکه صبح تا شب بنشینم و دنبال بهانه باشم برای حرف زدن با کسانی که نه میبینمشان و نه صدایشان را میشنوم . دلم برای حرف زدنهای مستقیم تنگ شده ! اینکه چای بریزی و آهنگ آرام بگذاری و همه ی این حرفهای فیس بوکی و وبلاگی ات را با کسی بگویی که صدایت را میشنود و صدایش را میشنوی .

3- دلم کمی دغدغه های طبیعی میخواهد !! نهار...پول...درس...همه ی مسئولیت های نوبتیمان...خرید مایحتاج روزانه و ...

4- دلم برای بعضی جاها خیلی تنگ شده . آن آلاچیق مخصوصمان کنار دریا ، ایران مارکت و آن خانوم صندوقدار مهربانش ، سوپر دهکده و جمیله خانوم عصبانی اش ، برکه های پر از قورباغه که دم غروب آواز سر میدهند و من عاشق رنگ آسمان و این صدا میشوم ، آن باغ خیلی قشنگ با درختهای تبریزی بزرگش ، مدرسه ی روستا و زنگ تفریح ها و بازی های بامزه ی دختر پسرها ، کتابخانه ی خلوت دانشگاه و آدمهای ثابتش ...

5- خیلی وقت است با صدای باران نخوابیده ام . صدای بلبل های خوش صدا را نشنیده ام ! اصلا من وقتی آنجام شدیدا با سهراب سپهری همزاد پنداری میکنم . بعضی وقتا فکر میکنم سهراب در همین روستا بوده و همه ی این شعرهایی که پر از حس زندگی ست را همینجا سروده ... کنار همین رودخانه ای که من خیلی دوستش دارم ! یا کنار آن برکه ای که از نگاه کردنش سیر نمیشوم !

6- من اصلا تو کتم نمیرود که ترم آخر است و تا بهمن همه چیز تمام میشود !! همه ی آن نیمه شبهای خاص سه نفریمان ... همه ی این حس های خوب ناب ... نه ! حتی نمیتوانم فکرش را هم بکنم ... فکرش دیوانه ام میکند ! خدایا میشود تمام نشود؟؟؟

/ 7 نظر / 5 بازدید
مریم علوی

خیلی خوبه که آدم همچین جایی درس بخونه :(

زهرا

خیلی خوبه که زیبایی هاش رو میبینی و قدرشو می دونی! دنیات تا ابد زیبا جانم[لبخند]

ادمک برفی من

آخیییییی یاد گل شازده کوچولو افتادم[خجالت] چقد از 4 که نوشتی خوشم اومد! حسش میکنم ینی چقد حال میده[قلب] این خاطراته که به جا میمونه و واقعا سخته! میفهمم![ناراحت][ناراحت]

دختر بهار

بی تعارف میگم:حسودیم شد بهت،به اونجا،اون حال و هوا،به درس،به دانشگاه،به رفاقت . . . این چند ماه رو زندگی کن دختر،زندگی . . .

ذهنی گرسنه

تو الان توی راه هستی و ما اینجا الکی باز با فبس بوکمانیم! خوش ب حالت مه به طبیعیون می پیوندی..

رها

من هم قرار بود دانشگاه بیام شمال و این حس ها رو بفهمم ولی رفتم توی یکی از گرم ترین و خشک ترین شهرستانهای ایران !!! چقدر خوب نوشتی. ایشالا ادامه بدی درستو تو یه محیطی مث همین جا که بازم حس کنی همه ی اینا رو [قلب]