یک عدد طرد شده

1. فکر میکردم از مشهد که برگردم کلی حرف برای گفتن خواهم داشت . فکر میکردم قرار است از احساسات وصت نشدنی اش بنویسم و روحم تازه شود . ولی نشد ! انگار که این شرمندگی و خجالت مثل بختک روی من افتاده بود و سرم را به سمت پایین نگه داشته بود و منی که مدتها بود منتظر چنین سفری بودم ، بدون اینکه بتوانم سرم را بالا نگه دارم ، بارها از در حرم داخل شدم و بیرون رفتم . تا می آمدم کمی برای خودم دعا کنم کسی کنارم می ایستاد و سیل اشکش روان میشد و با حال عجیبی دعا میخواند . آنوقت احساس میکردم بی ادبی ست اگر بخواهم برای خودم که بیشتر شبیه به یک آدم سحر شده بودم دعا کنم . برای بغل دستی ام که گریه میکرد ... برای دختر کوچکی که در بیمارستان دیدم ... برای دور ترین آدم ها دعا کردم و برای خودم هم ... گاهی ! ولی انگار که چیز زیادی از خدا بخواهم ... با اصلا مزاحم کار خدا باشم . خودم را در آن همه شلوغی به حساب نمی آوردم . نمیدانم چه مرگم شده بود ! هر چه که بود گذشت و هنوز احساس میکنم خدا دل خوشی از من ندارد .

2. اکرم را بعد از 10 سال دیدم ! خیلی ناگهانی ... بزرگ شده بودیم ! دوست داشتم آخرین مکالمه هایمان یادم بود و در کنار مکالمه ی امروزمان قرارشان میدادم . آنوقت میشد فهمید این 10 سال با هر دوی ما چه کرده . هم صحبتی و قدم زدن امروزم با اکرم به من یاد آوری کرد که بخش زیادی از خاطراتم را گم کرده ام ! مثل گم کردن چند سال از زندگی ... انگار که هیچ وقت نبوده !

با این حال این اتفاق برایم یک خوشی خیلی بزرگ بود . به واسطه ی این اتفاق ، امروز برای اولین بار این خیابانها را تنهایی قدم نزدم ، یک شماره تلفن به لیستم اضافه شد و از همه مهمتر اینکه قرار است این اتفاق شیرین هر دو هفته یک بار تکرار شود .

3. شد 2 ماه ...

4. اتوبوس نوشت 11

/ 11 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sh

+1 زیارتت قبول باشه مشهد و حرمش جای عجیبیه... :) +2 چقدر هیجان انگیز بعد از 10 سال... :)

چند حرف معطر

1.زیارت قبول..خدا هواتو داره حتی اگه خیلی خودتو به حساب نیوورده باشی :) 2. مشابه همین اتفاق برام افتادد اما با وایبر! خیلی خوب بود..درک می کنم

سهام الدین

سلام. منم اخیراً رفتم زیارت دریا.همان طور که داشتم باهاش حر ف می زدم با خودم گفتم برگشتم کلی حرف دارم واسه نوشتن .اما برگشتم و دیدم انگار دیگه حرفی نیست برای نوشتن.پر شده بودم از هیچ دوباره نوشتن خیلی سخت بود.به نظرم آدم باید همان جا و همان شب که می خواد چیزهایی برای خودش بنویسه این کار رو بکنه .بعداً دیگه اون حس و حال از دست آدم می ره.

فرشید ب

در این چند ساله، هر موقع هملاسی یا دوستی از کودکی را دیدم، رفتار بی‌تفاوت و ساکن طرف، آب سردی بوده بر شور و شعف و هیجان من.... عالیه این اتفاق شیرین هر دو هفته یکبار....

فرشید ب

در این چند ساله، هر موقع هملاسی یا دوستی از کودکی را دیدم، رفتار بی‌تفاوت و ساکن طرف، آب سردی بوده بر شور و شعف و هیجان من.... عالیه این اتفاق شیرین هر دو هفته یکبار....

روشن

سلام عزیزم زیارت قبول...چند سالیست حسرتش داره اذیتم میکنه...هنوزم منتظرم!