زنی با خوابهای فانتزی ...

1. علایقم شده اند بستن پیش بند ، کیک پختن و نگاه کردن به صحنه ی دلچسب پخش شدن آرد روی کابینت و لباسم ، بو کشیدن انگشتانم وقتی بویی شبیه بوی دستان مامان را میگیرد ... بوی دستانی که نهار درست کرده باشند ! کاسه های لعابی و قدیمی با طرح گل ، دیدن فیلم ها و عکسهای قدیمی و توجه بیشتر به به مدل لباس ها ، پیرهن هایی با آستین ها و دامن های پفی و موهایی که همیشه خوش فرم هستند . حتی در حین دیدن فیلمی مثل Godfather ... فکر کنم 23 سالگی برای من مرز شکوفا شدن احساسات زنانه بود !

 

2. با نخودی دوست می شوم که اسمش لوبیاست . میخواهم بلیط قطار بگیرم که مرد بلیط فروش به من از جزئیات اخلاقی و زندگی آدمهای هر کوپه می گوید تا خودم همسفرانم را انتخاب کنم . فردایش سخت ترین امتحان تمام دوره ی تحصیلی ام ، تاریخ هنر و تمدن اسلامی را دارم و جزوه ندارم . از قضا یک پسری هم شدیدا من را دوست دارد و به حالت خیلی رمانتیک و عاشقانه در راه آهن از من خواهش میکند ترکش نکنم !! از شما چه پنهان من هم دلم یک طوری می شود و احساس میکنم دوستش دارم . ولی فردایش امتحان دارم و چاره ای نیست جز رفتن و همیشه رفتن !!

+ وقتی خوابهایم فانتزی می شوند و کل روز میتوانم برایشان داستان پردازی کنم حتی ...

3. دلم میخواهد پرستار منظور من را متوجه نشده باشد . ولی متاسفانه کاملا می دانست من کدام زینب را میگویم . آدرس های دقیق تر می دهم به امید اینکه یک جای کار بگوید : حالش خوب است و حالا یک دختر دبیرستانی ست ! ولی فایده ندارد . جوابش همان یک کلمه ای است که با هر بار تکرارش من را از ادامه ی تلاشم برای اثبات اشتباهش ناامیدتر میکند : مرده ...

زینبی که آخرین بار شماره اش را گرفتم اما هیچوقت جرات نکردم تماس بگیرم !! دختری که شازده کوچولو میخواند و یک خانه ی رویایی داشت !

 

/ 5 نظر / 35 بازدید
شیلا

[نگران]

یه قطره بارون

من خیلی دوست دارم کیک پختن و در کل آشپزی کردن رو . این قضیه زینب چیه ؟ چرا آخه بمیره ؟

رها

کامنتم نمیاد [خنثی]

فرشید ب

این "از قضا" درست سر بزنگاه یقه آدمو می‌گیرن. قطار منتظر هیچ کس نمی ماند...