جاست فور مای سلف ...

وقتی بود ، من کوچک بودم . آنقدر که نتوانم خاطراتم را با او مرور کنم . ولی یاشار میگوید همبازی خوبی برایش بوده . میگفت نقاشی اش خیلی خوب بود . یک بار برایش کهکشان راه شیری را نقاشی کرده بود . شعر زیاد میگفت . ساز هم میزد . از همه مهمتر اینکه هوش بالایی داشت . آنقدر که او را عجیب کرده بود . تنها تصویری که از او دارم چهره ی مهربانی ست که حرف نمیزند . من را هم نگاه نمیکند . یک لباس خواب براق و بلند و اشرافی به تن دارد و روی یک مبل تکی جدا و روبروی همه نشسته است .

وقتی مرد کسی نفهمید ... یک روز تلفن خانه زنگ زد و گفتند خودش را از پنجره پرت کرده بیرون . اعضای بدنش را اهدا کرده اند و دفنش کرده اند . قبرش بهشت زهراست .یکی از آن قبرهای قدیمی که سنگ ندارند .

سالها گذشته و هنوز قبرش سنگ ندارد . از خانواده اش قطعه و ردیفش را بپرسی نمیدانند . یاد حرف هایی که در موردش شنیده بودم می افتم : کاری به کارش نداشته باش . کسی او را نمیفهمد ... آدم عجیب غریبی ست . گیج میزند !

 

/ 2 نظر / 28 بازدید
مریم ع میلانی

خوش به حالش..یاد تنهایی و عجیب غریبی یکی از آشناها افتادم ! و اینکه بعید نیست اونم زندگیش اینجوری تموم شه